PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مولانا



mehdi m
Monday 17 January 2011, 07:52 PM
در مورد عیادت پیامبر از شخصی هست که به بیماری مبتلا شده؛

چون پیمبر دید آن بیمار را
خوش نوازش کرد یار غار را

زنده شد او چون پیمبر را بدید
گوییا ،آن دم ،مر او را آفرید

گفت بیماری مرا این بخت داد
کامد این سلطان بر من بامداد

ای خجسته رنج و بیماری و تب
ای مبارک درد و بیداری شب

نک مرا در پیری از لطف و کرم
حق چنین رنجوری ای داد و سقم

درد پشتم داد ،تا من ز خواب
برجهم هر نیمه شب، لابد شتاب

تا نخسبم جمله شب چون گاومیش
دردها بخشید حق از لطف خویش

رنج گنج آمد که رحمت ها در اوست
مغز تازه شد ،چو بخراشید پوست

Dj_MAN
Monday 17 January 2011, 07:56 PM
منظور ....!؟

nina
Monday 17 January 2011, 10:32 PM
MY TEARS JUST CAN'T STOP FLOWING OUT
یا این موزیک که دارم گوش میدم اتش بر جان من زده

nina
Monday 17 January 2011, 10:33 PM
تا نخسبم جمله شب چون گاومیش
دردها بخشید حق از لطف خویش

رنج گنج آمد که رحمت ها در اوست
مغز تازه شد ،چو بخراشید پوست

mehdi m
Sunday 23 January 2011, 10:26 AM
منظور ....!؟
منظوری نداشتم فقط خواستم فضا را عرفانی کنم

mehdi m
Saturday 5 February 2011, 10:20 AM
با سلام این ابیات را در جایی میخوندم که بی ربط به سایت نت آهنگ نیست


می‌زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی
بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تو
در نای این نوا زن کافغان ز بینوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
کاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
آن هر دو خود یک است و ما را دو می‌نمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داری
در راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده‌ی حسینی عشاق را درآور
وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع این سرایی ای خوش که می‌سرایی

وی جان دادن در برابرِ آوازِ یارِ همراز را،حلال می‌شمارد و می‌گوید:
بگو ای یار همراز این چه شیوه است
دگرگون گشته‌ای باز این چه شیوه است
بدان آواز جان دادن حلال است
زهی آواز دمساز این چه شیوه است
و در غزلی دیگر، ضمن خوشامد گویی به مطرب و درخواست پیوند کردن پرده‌ها، از جانبِ شمس تبریزی نیز به آن خوش سیما، خوشامد می‌گوید:
پرده داری کن تو ای شب کان مه اندر خلوت است
مطـربا پیوند کن تو پرده‌ها شاد آمدی
چون به نزد پرده دار شمس تبریزی رسی
بشنوی از شش جهت کای خوش لقا شاد آمدی
به هر حال، واژه‌ها و اصطلاحات موسیقی در بسیاری از اشعار مولوی، به چشم می‌خورند که در اینجا به منظور رعایت اختصار به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:
همچو چنگ از حال خود خالی شدیم
پرده عشاق را بنواختیم
آن چنگ که می‌زارد گویم ز چه می‌زارد
کز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی
***
مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
برمدار اندر غزل جز پرده‌های شا هــوار
***
سبک بنواز ای مطرب ربابی
بگردان زودتر ساقی شرابی
... چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن
نگویی ناله نی را جوابی
***
مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن

تار چنگت را ز پود صرف می‌ جانی بده
زان حراره کهنه نوبخت بر اوتار زن
***
برخیز ز خواب و ساز کن چنگ
کان فتنه مه عذار گلرنگ
تا حلقه مطربان گردون
مستانه برآورند آهنگ
...

sarveazad
Thursday 14 February 2013, 03:32 PM
بنام خدا
میدانیم که مقصود از کارهای عبادی نزدیک شدن به خداست مثلا نماز برای نزدیک شدن به خدا انجام میشود این معنی میرساند که ما از خدای خود دور افتاده ایم وحال باید برای تقرب کاری بکنیم
سرآغاز مثنوی همین دوری وجدائی مطرح شده است وبراستی اگر ما جدائی خود را درک نکنیم چگونه میتوانیم در امر تقرب بکوشیم مولوی این جدائی را از ژرفای دل متوجه بوده ورنج ناشی از آنرا
بدرستی احساس کرده وخواسته حقیقت رابه ما هم انتقال دهد ومثنوی خود را با این مقدمه جالب شروع کرده است وجا دارد سرآغاز مثنوی را با توجه کافی بخوانیم
اگر خواسته باشیم با مولوی همنوا شویم ودور افتادگی خود را همچون نائی که از نیستان اصلی بریده شده در یابیم کافیست توجه کنیم که همه رنجهای روانی فعلی ما وآنچه در گذشته کشیده ایم ناشی از دوری ما از پروردگامان بوده است وتمثیل نای بریده شده از نیستان برای همه ما مصداق دارد ما در زندگی اجتماعی از همان ابتدای کودکی به غیر خدا وابسته شده ایم وخدا پرستی ما هم غالبا از همین وابستگی برآمده وچه بسا کار ساز نیست ولذا توجه به آثار مولوی وامثال مولوی که مارا راهنمائی میکنند برای همگان ضروری است اگر کسانی به آثار مولوی توجه ندارند ویا به او خوشبین نیستند با اندکی دقت ممکن است متوجه شوند یا نظرشان تغییر کند وآنها که به مولوی ارادت دارند خوب است عنایت کنند که در راهی بی پایان قرار درارند وبه آنجه میدانند اکتفا نکنند


بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند


کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند


سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش


من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست


تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست


آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد


آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد


نی حریف هرکه از یاری برید

پرده‌هااش پرده‌های ما درید


همچو نی زهری و تریاقی کی دید

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید


نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند


محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست


در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد


روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست


هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد


در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام


بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر


گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای


کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد


هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد


شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما


ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما


جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد


عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا


با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنیها گفتمی


هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


چونک گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت


جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای


چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او


من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس


عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود


آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست