PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : زندگي نامه استاد ابوالحسن صبا



Leon
Monday 21 May 2007, 08:49 PM
يکي از هنرمندان بزرگ ايران که خدمت مهمي به عالم هنر کرده است، ابوالحسن صبا مي باشد که از خانواده اي هنرمند بود و پدر و پدربزرگ و جدش نيز از هنرمندان زمان بودند و شاگردان زيادي در کشور ما تربيت کرده اند.

ابوالحسن صبا ?رزند دکتر ابوالقاسم کمال السلطنه ?رزند جع?رخان حکيم باشي معرو? به صدرالحکماء و از نواده هاي ?تحعلي خان صبا ملک الشعراي دربار قاجار بوده است. ابوالحسن صبا در سال 1281 خورشيدي در خانواده اي تولد يا?ت که اهل هنر و ادبيات و طبابت بودند. به علت تسلط پدر صبا به ادبيات ?ارسي و عربي به او لقب کمال السلطنه را دادند. مادر صبا نقل کرده است که ابوالحسن از بچگي لب ايوان مي نشست و چند تار به انگشت خود مي بست و با دهان صداي سازهاي مختل? را در مي آورد. کمال السلطنه پسر ديگري داشت به نام عبدالحسين و سه دختر داشت که همه هنرمند و دلبسته به موسيقي بودند. با اين که برادرش عضو وزارت خارجه بود و صاحب مقاماتي شد ولي به کار هنري ادامه ميداد.

دکتر گلشن ابراهيمي مي نويسد: ابوالحسن صبا تحصيلات مقدماتي را در مدرسه علميه و سپس در کالج آمريکايي به پايان رسانيد و به زبان و ادبيات ?ارسي و انگليسي آشنايي يا?ت.

ابوالحسن صبا در سال 1308 به مديريت مدرسه صنايع ظري?ه رشت منصوب شد و شاگردان زيادي تربيت کرد. با تمام علاقه اي که به مردم گيلان داشت به علت آب و هواي گيلان که برايش مساعد نبود به تهران آمد و خانه موروثي خود را در کوچه ظهير الاسلام براي تدريس موسيقي در نظر گر?ت که بعداً به (موزه صبا) تبديل شد.

ابوالحسن صبا قبل از ?وتش در مصاحبه اي گ?ت، تا کنون سه هزار تن را تعليم داده است. از بدشانسي موسيقيدانان ايران و دوستداران هنر، ابوالحسن صبا خيلي زود از جهان ر?ت و در تاريخ 29 آذر سال 1336 چراغ عمرش خاموش شد و دوستان و علاقمندان بيشمار خود را دچار حرمان ابدي نمود.

ابوالحسن صبا درباره ?راگر?تن موسيقي چنين مي گويد:

پدرم علاقه م?رطي به موسيقي داشت، يعني خودش هم آشنا به ساز ايراني بود و از کودکي يعني از شش سالگي مرا نزد اساتيد وقت راهنمايي کرده بود. قبل از اين که شروع به مشق ويلن بکنم با سازهاي ايراني از قبيل سه تار، تار، سنتور و ضرب آشنا شدم، حتي قدري هم کمانچه زدم. بعداً اطلاعات خودم را به ويولون منتقل کردم و تقريباً يک مکتب خصوصي براي ويولن ايجاد شد و کتابهايي در اين خصوص نوشته و انتشار دادم.

صبا از کودکي در نواختن انواع سازهاي اصيل ايراني مهارت داشت، اما شگ?تي هنر او را بايد از زمان تأسيس مدرسه عالي موسيقي دانست که در سال 1302 به همت استاد علينقي وزيري و با ياري سردار سپه در تهران آغاز به کار کرد. تأسيس اين مدرسه ميداني براي عرضه مهارت و نبوغ او بود.
Persianartmusic

Leon
Monday 21 May 2007, 08:51 PM
ابوالحسن صبا


یک توضیح کوتاه: این داستان غم نامه ای است در سوگ ابوالحسن صبا. شاید بپرسید صبا که سال هاست مرده است. چرا حالا به سوگش نشسته اید... اما صبا برای من تازه متولد شده بود، تازه شناخته بودمش و نغمه ای از او نواخته بودم که زندگی نامه غم انگیزش را خواندم و... به سوگ نشستم...
قطعه ای از صبا را که گوش می دهید وجود شما را سراسر خوشی و شادی و لذت می کند... اما امان از غمی پنهان پشت چهره همیشه خندان صبا...
شاعری بود که با گیتارش به شادی آواز می خواند:

رقصم گر?ته بود
مثل درختکی در باد
آنجا کسی نبود
غیر از من و خیال و تنهایی
رقصم گر?ته بود
پیرانه سر، دیوانه وار
تنها... تنها... رقصیدم...

غمگین شدم...



کاروانی از دور می آمد. صبا کاروانسالار بود...
صبا که م?رد... کاروانی ها می ر?تند و می خواندند: بگرییم خون که ناگه صبا ر?ت...
نیما که ر?ت شعر نو بی پدر شد... صبا که ر?ت... دل موسیقی شکست...

***

این که شاگرد باشی، شاگرد استادی باشی که بدانی او هم شاگرد استادی بوده است و بتوانی زنجیره استادان را به انتها برسانی در انتهای این رشته ناگاه به ماهیتی ?رامادی می رسی که وجودش مملو از یبایی هاست. حال اگر ریشه استادان را از آخر برگردی به خود می رسی و می بینی که ماهیت این زیبایی را درک کرده ای اما آیا صر?اً این که بدانی چیز زیبایی وجود دارد کا?یست؟... پس من این زیبایی را کجا ببینم، کجا بشنوم، کجا بخوانم... من دست به ساز برده ام تا راوی این زیبایی باشم اما نیستم... تا رسیدن به قله، راه زیاد مانده است. من می خواهم شمه ای از این زیبایی را اکنون ببینم... حالا به ارزش هنر استادان پی برده ام...

***

گ?تگوی شاگرد و استاد:
- وقت آزاد داری باز هم درس بگیری؟
- دارم استاد... ممکن هست که رقص چوبی رو به من درس بدین... من تا حالا ا?شاری نزده ام...
- کتاب کاروان صبا رو داری؟
- ندارم استاد...
استاد بلند شد. به میان ق?سه کتاب هایش ر?ت و کتابی آورد. ص?حه اول را باز کرد و نوشت: تقدیم به دوست و شاگرد عزیزم... از طر??...
چشمم را بستم و کتاب - این یادگار گران بها از استادم را - در کی?م گذاشتم. یک ه?ته در پیش دارم و باید چهارمضرابی در آواز بیات ترک، زرد ملیجه را در دشتی و رقص چوبی را در ا?شاری بنوازم... آثار استاد کامل... ابوالحسن صبا را...

***


صبا از محضر چهل استاد بزرگ زمان خویش بهره گر?ت. از هر گلی شاخه ای چید و بزرگترین استاد زمان خود شد. در ویلن و سه تار استاد بی نظیری بود. دستور کاملی برای تار و سه تار نوشت، همچنین برای سنتور و ویلن و ضرب. و خدا می داند تعداد شاگردانش چقدر بود... استاد ?رامرز پایور... استاد حسین تهرانی... استاد مهدی خالدی... استاد حسین یاحقی... استاد... استاد... شاگردان استاد... استادان شاگرد...

***

...
غباری از راه می آمد و می ر?ت. بر مسیر جاده ای نشسته بودند انگار... استاد ضرب نواز و شاگرد ضرب گیر...
شاگرد مشق تنبک می کرد. استاد که چهره اش مهربان بود تنبک را به زیر ساعد گذاشته بود و در هر دوره بازگشتی از ریتم ضربی شاگرد به تنبک ضربه ای می زد و بازگشت ریتم را یادآور می شد. شاگرد در مسیر جاده به راه ا?تاد... نواخت و نواخت... گرد و خاک بیابان، چهره استاد را زدود و همچون قاب عکسی به میان کتاب ها و مجله ها ?رستاد... شاگرد ضرب گر?ت و ضرب گر?ت... استاد حسین تهرانی شد...
رادیو... تکنوازی تنبک استاد حسین تهرانی...!!
سلوی تنبک قابل شنیدن است؟... ضرب تنها؟!
اگر آن را استاد تهرانی بنوازد... شما مگر می توانید نشنوید؟...
در مسیر دیگر جاده ای دیگر... استادی یکتا همچون صبا... شاگردی درس سه تار می گیرد... شاگردی درس ویلن... شاگردی درس سنتور... شاگردی درس تار...
در نقطه پیوند همه شاخه راه هایی که از نقطه ای منشعب می شد، ابوالحسن صبا ایستاده بود... یک نگاه به گذشته انداخت و یک نگاه به آینده... از میرزا عبدالله سه تار، از درویش خان تار، از حسین خان اسماعیل زاده کمانچه، از حاجی خان ضربی تنبک، از نایب اسدالله نی، از حسین خان هنگ آ?رین ویلن، از علی اکبر شاهی سنتور... و شاید از همه مهمتر... از استاد یگانه کلنل علینقی وزیری... این همه نغمه و نوا و تکنیک آموخته ای صبا... حوصله داری عده شاگردان را هم بشماری صبا؟!
زود رنجی... ظری? و احساساتی... زود خسته می شوی... حوصله تملق شنیدن نداری... استاد وزیری ترک وطن کرده اند ... تو ماندی و... هیچکس صبا جان... هیچکس...
من هم می روم...
شمال...
جنگل...
تنها...
زرد ملیجه، کوهستانی، کاروان، دیلمان، به زندان، رقص چوبی، در ق?س، به یاد گذشته، چهارمضراب... این همه چهارمضراب... دشتی و ا?شاری و ماهور و چهارگاه و بیات ترک...
چه یادگارهایی برای ما گذاشتی صبا... چه یادگارهایی...
در عروسی ها می شنویم رقص چوبی را... تو نواختی اولین بار با ضرا?ت و لطا?ت با سه تار خودت...
...
متعلق به دنیای شماها نیستم دیگر... رهایم کنید... می روم از برای خودم...
می روم...
بدرود ای وارثان مرز پرگهر... ایران



احسان شارعی