PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تاریخچه موسیقی غرب



you3f
Friday 9 August 2013, 06:01 PM
موسیقی یکی از هنرهای زیبایی است که ازابتدای آفرینش جهان در طبیعت وجود داشته.
صدای پرندگان ، وزش باد ، ریزش آبشارها و ... موسیقی ابتدایی بشر بودند. انسانهای اولیه در اثر میل طبیعی صداهایی را که در طبیعت بود تقلید می کردند. البته تلاش صنعتگران هم اهمیت بسیاری در پیشرفت موسیقی داشته است مثلا با دمیدن درشاخ حیوانات، صدایی را از آن خارج میکردند که برایشان لذت بخش بود که با تکامل تدریجی آن،سازهای بادی مثل نی و فلوت بوجود آمدند. تقلید صدای حیوانات پایه ی اولیه ی آواز محسوب می شود.
اجازه بدید کمی هم در مورد واژه ی موسیقی توضیح بدم.
موسیقی از واژه ای یونانی و از کلمه ی Mosika گرفته شده است.
( موز ) نام رب النوع حافظ شعر، ادب و موسیقی یونان باستان است. یونانیان عقیده داشتند هر پدیده ای رب النوعی دارد که به آن ( موز ) می گفتند.
موزها 9 فرشته بودند که همگی از دختران ((زئوس)) خدای خدایان محسوب میشدند و هر کدام الهه ی : موسیقی – تاریخ – کمدی – تراژدی – رقص – غزلیات – نجوم – آوازها و شعر حماسی بودند که با این کارها اسباب شادی و لذت خدایان را فراهم میکردند.
آنان آپولون را که الهه ی خورشید و رب النوع شعر، موسیقی و طب بود رهبر خود میدانستند.
کارشناسان واژه ی موسیقی را مخفف کلمه ی موسیقار، از واژه های عربی میدانند که ترکیبی از (موسی) به معنای نغمه و (قی) به معنی خوش و لذت بخش است.
اصطلاح موسیقی از قرن سوم هجری در ایران رایج شد و حکمای قدیم موسیقی را دلیل صداهای ناشی از تحرک و جنبش افلاک میدانستند.
به هر حال امروزه موسیقی را هنر بیان عواطف و احساسات به وسیله ی اصوات میدانند که مهمترین عوامل پیدایش آنصدا و وزن است.

اتنوموزیکولوژی:
روش شناخت موسیقی اقوام مختلف جهان،از دو کلمه ی یونانی (( اتنو)) به معنای گروه و (( موزیکولوژی)) به معنای علم موسیقی تشکیل شده است. این علم به بررسی موسیقی و سازهای سنتی کلیه ی فرهنگها میپردازد و شامل موضوعاتی از قبیل بررسی مراحل تکامل موسیقی،سیستمهای تنال موسیقی،اساطیر سازها و نحوه ی نواختن هر یک میباشد.
امروزه وسعت زیر و بمی اصوات و قوانین متفاوت آنها موجب گردیده تا موسیقی نیز همانند سایر علوم بر اساس اصول فیزیکی اصوات،تقسیماتی را داشته باشد.

الف)از لحاظ کیفیت اجتماعی: اجرایی (سویت،سونات،اپرا و ... ) و ادواری (باستان،وسطی،کلاسیک و ...)
ب)از نظر انواع: مذهبی،سنتی،کلاسیک و ...
انواع خاص موسیقی،سازها و ادوات آن از قبیل چنگ،آلات ضربی،نی و حتی سیتار که ملل شرق ماند فنیقی ها و آشوریها آنها را می نواختند،در این تقسیم بندی ها جای میگیرند.
بنابراین، روشن است که موسیقی ملتهای مختلف از نظر فنی،هنری،اجتماعی و فرهنگی با یکدیگر متفاوت اند. زیرا موسیقی انسانی متنوع و نسبت به رشد افکار،تمدن،احساسات و عادات هر قومی بسیار وسیع و متفاوت می باشد. روح و ذوق ملل مشرق زمین با مغرب زمین یکی نیست، بنابراین خاستگاه موسیقی این دو نیز که نماینده ی ذوق فطری آنهاست،مختلف می باشد. هر کشوری موسیقی خاص خود را دارد که بیانگر خاطرات پرفراز و نشیب ، شاد و فرحبخش و یا حتی غم انگیز ایام گذشته می باشد.

همانطور که بتهوون میگوید: (( موسیقی سرزمینی است که روح در آن حرکت می کند. در اینجا هر پدیده ای گلهایی زیبا می دهد و هیچ علف هرزه ای در آن نمی روید، اما کمتر کسی است که دریابد در هر قطعه از موسیقی چه شوری نهفته است.))



ادامه دارد...

you3f
Friday 9 August 2013, 10:31 PM
چگونگی پیدایش موسیقی:
پژوهشگران انسانهای پیش از تاریخ را به سه دوره ی زندگی تقسیم کرده اند:
1- دوره ی پارینه سنگی
2- دوره ی میانه سنگی
3- دوره ی نو سنگی

دوره ی پارینه سنگی(حدود 500000 تا 12000 سال پیش از میلاد):
دورانی را که انسان از سنگ به منزله ی وسیله ای دفاعی و کاری استفاده می کرده است، پارینه سنگی مینامند. انسانهای این دوره نه اندیشمند بودند و نه حس زیباشناسانه داشتند و موجودی اجتماعی محسوب می شدند. آنها در روند کار اجتماعی، هماهنگی را یکی از مهمترین عوامل موفقیت خود یافتند، به طوری که تمام کارهایشان را با ریتم انجام می دادند مانند(شکار،دویدن،راه رفتن،پارو زدن در آب و ...) بعد رفته رفته و در حین انجام کار، بین اصواتی که از حنجره و گلوی خود خارج می کردند،هماهنگی برقرار کردند و به همین صورت ترانه یا آواز ابتدایی را به وجود آوردند که از آنها برای ترساندن حیوانات ویا نشان دادن هیجانات استفاده می کردند و ریتم آنها را نیز با سرعت و کندی ضربات فعالیت جسمی خود تنظیم می کردند. بنابراین می توان این آوازهای ریتمیک را آغازگر موسیقی در تاریخ بشر دانست.

دوره ی میانه سنگی(حدود 12000 تا 6000 سال پیش از میلاد)
در این دوران انسان به مهارت بیشتری در کار دست یافت. شاید بتوان مهمترین اختراع انسان میانه سنگی را تیر و کمان دانست. در این دوره انسان موسیقی را به منظور زنده ماندن، دوام آوردن ، پیروزی در شکار به کار می گرفت، به نحوی که با ضربه زدن به تنه ی خشک و پوسیده ی درختان، به تولید صدای آنان پی برد. انسانهای این دوره از تنه ی درختان کاسه ی بزرگی تراشیدند و پوست حیوانات را به روی آن انداختند و سازی شبیه به طبل امروزی را ابداع کردند. باید توجه داشت که پایه و اساس ساخت این سازها همان ابزارهایی بود که در کار و یا شکار استفاده می کردند. مثلا از زه کمان و یا دمیدن در شاخ حیوانات، سازهایی را پدید آوردند که هر کدام برای رساندن پیام های مختلف به کار می رفت.

دوره ی نو سنگی(حدود 6000 تا 3000 سال پیش از میلاد)
انسانهای این دوره به کشف کشاورزی نایل آمده و از شکارگری به کشت و زراعت روی آوردند. آنها به دلیل نیاز به عوامل طبیعی چون باد،باران و خورشید،باورهایشان را دگرگون ساختند. به طوری که برای بدست آوردن محصول بیشتر، به جلب توجه این نیروها پرداخته و برای هر یک از این موارد، رب النوعی را پدید آوردند که جهت برآورده کردن نیازهایشان به آنها متوسل می شدند. زمانی که انسانی بذری می کاشت برای رشد کاشته هایش آوازهایی سر می داد که توسط حرکات ریتمیک اجرا می گردید. بنابراین، می توان این حرکات را زمینه ی پیدایش رقص دانست که با آواز مذهبی همراه بود.
از این دوره به بعد موسیقی در خدمت ادیان قرار گرفته و آوازهای کلیسایی شکل گرفتند.
موسیقی سازی که در دوران پارینه سنگی در جهت ترساندن حیوانات درنده و در دوره ی میانه سنگی در خدمت رام کردن آنان بود، در دوره ی نو سنگی به منظور خشنود کردن خدایان و دفع ارواح خبیثه مورد استفاده قرار می گرفت. او با انعکاس صوتی که از تیر و کمان حاصل می شد، سازی ساخت که می توان آن را مبدا پیدایش (چنگ) دانست.

رابطه ی موسیقی با درمان
از ابتدای تاریخ، بشر به قدرت شفابخش موسیقی اعتقاد داشته و از آن برای درمان بیماریهای خود استفاده می کرده است. جادو، خصیصه ی اصلی درمان پزشکی ابتدایی محسوب میشد که درفرهنگهای دیرینه به شامان (طبیب جادوگر) مشهور است.
شامان از موسیقی در ارتباط با معجزه، و از مراسم مذهبی به منظور خروج امراض از جسم بیماران استفاده می کرد. ریتم طبلها، زنگها و رقصها نقش مهمی را در این مراسم شفابخش جادوگران داشت، به طوری که آنها با علایم مخصوص این طبلها،با خدایان تماس برقرار می کردند و با رقص و خواندن سرود به خودآگاهی جادویی رسیده و بیماران را درمان می کردند.

ادامه دارد...

you3f
Saturday 10 August 2013, 03:35 PM
نحوه ی پیدایش طبقات و تمدن در شرقتمدن،نظمی اجتماعی است که خلاقیت های اجتماعی و فرهنگی را ممکن می سازد.
ویل دورانت در تاریخ تمدن می گوید: (( سرزمین گرم و استوایی، دشمن تمدن است. زیرا موجب بیماری، بی حسی و پیری زودرس میشود. اما در سرزمینهای باران خیز و پر آب، تمدن رشد می کند و کشاورزی نتیجه ی بارز آن است))

ولی چهار دره ی حاصلخیزی که پایه ی تمدن های اولیه ی بشری محسوب میشوند:
1- دره ی نیل در مصر
2- دره ی دجله و فرات در بین النهرین
3- دره ی سند و گنگ در هندوستان
4- دره ی هوانگ هو در چین

نخستین نشانه های مشخص رشد و توسعه ی موسیقی شرق را در بین اانهرین و نزد اقوام سومری، آشوری، بابلی و کلدانی می دانند که بعد از آن در مصر، هند و چین نیز علایمی از آن بدست آمده است. اما در غرب، یونان و پس از آن روم (ایتالیا) را پیشگام موسیقی دانسته اند که در هر کدام به ترتیب حدود 800 و 300 سال قبل از میلاد مسیح، موسیقی رواج داشته است.
سازها و ابزارهای موسیقی در مصر باستاناز انواع سه گانه ی سازهای موسیقی( زهی، بادی و کوبه ای) همه نوع آن در سرزمین مصر وجود داشته و در جشنها به کار می رفته است. زیرا در کاخ ها و اتاق های داخل اهرام، تصاویری نقش بسته است که در میان آنها نوازندگان سازهای مختلف به چشم میخورد. حتی اختراع و ابداع یک نوع ارگ ساده و ابتدایی را نیز به آنان نسبت داده اند.
این ساز دارای لوله های زیادی بود که با فشار دادن انگشتان بر شستی های آن و باز شدن دریچه، هوایی را از لای سوکتهای مخصوص عبور میداد و موجب در آمدن صداهای متفاوت از آن میشد. از سازهای بادی میتوان فلوت افقی، نی زبانه دار، قره نی مضاعف، ابوای مضاعف، بوق و کرنا را نام برد.
قره نی مصریان دارای دو صدا بود که نوازنده هنگام نواختن از طریق بینی نفس می کشید و مدتی طولانی، بدون مکث ملودی مورد نظر را اجرا میکرد.
ابوای مضاعف از دو نی تشکیل شده بود که با زاویه کنار هم قرار میگرفتند به صورتی که نی دست راست برای نواختن ملودی و نی دست چپ برای همراهی نی سمت راست به کار میرفت. از سازهای بادی مسی میتوان به ترومپت اشاره کرد که در آن زمان دو نوع مسی و نقره ای وجود داشت. از این ساز خوشصدا در راهپیمایی و موسیقی نظامی استفاده میکردند. از سازهای زهی آنان میتوان به چنگ، سیتار، عود، سیستروم و لیر اشاره کرد.
1- ساز چنگ: از سازهای زهی سلطنتی محسوب میشود. هر دو نوع زخمه ای (عمودی) و مضرابی ( افقی) آن وجود داشت. از هر سیم این ساز تنها یک صوت حاصل میگشت که نوازندگان آن را به صورت ایستاده مینواختند.
2- سیستروم: دارای قاب چوبی به شکل u بود که بین آنها به صورت افقی سیم کشی میشد و هر زه از بین چند فلز عبور میکرد. دسته ی ساز در پایین آن قرار داشت و نوازنده میتوانست ساز را به راحتی در دست خود جای دهد. لذا وقتی این ساز تکان داده میشد، زنگوله ها به صدا در می آمدند.

هند در زمینه ی موسیقی دارای قدمتی طولانی است. کتاب درسی و راهنمایی موسیقی هندیان ناتیاشاسترا نام داشت که توسط بهاراتا نوشته شده بودو بهاراتا موسس موسیقی کلاسیک هند میباشد که رساله ی او، مبنای موسیقی هند را تشکیل می دهد. موسیقیدانان حرفه ای هند گاندهارا نام داشتند. آنها موجوداتی آسمانی بودند که به شیوه ی فلکی موسیقی هند را به گونه ای اجرا میکردند که برای انسان خاکی قابل فهم باشد. موسیقی گاندهارا به صورت مونوفونیک اجرا میشد و بعضی از آهنگهای آنان بیانگر احساسات انسانی مثل ترس، شهامت و خشم بود که به آن راگا میگفتند. راگا عبارتست از ترتیب منظم نتهایی که به صورت بالا و پایین رونده اجرا میشدند. هر راگا دارای یک ریتم وابسته به خود بود که ((تالای)) نامیده میشد و در حقیقت کامل کننده ی راگا محسوب میگردید.

سازهای هندیان در عصر باستان
در میان هندیان سازهای بادی و زهی بیش از همه اهمیت داشت و برخی از سازها را مانند فلوت، کریشنا و وینا دارای قداستی آسمانی میپنداشتند.

الف) سازهای بادی:
1- سرنا: این سرنا مخصوص رام کردن مار بود که توسط مصریان به هند آورده شد.
2- نی انبان ( تون تینا)
3- فلوت هند ( وانیسی)
ب) سازهای زهی:
1- وینا: سازی است شبیه به سیتار که در جنوب هند استفاده میشد. این ساز دارای دو سیم بوده و بر خلاف سیتار، در قسمت اتصال گوشی ها خمیده میشود.
2- عود
3- سیتار: از سازهای اصلی مردم شمال هند محسوب میشود.
4- تنبور
5- سارود: این ساز دارای کاسه ای گرد و دسته ای شبیه به سیتار است و از آن 8 رشته سیم به گوشی ها متصل میشود.
ج) سازهای ضربی:
1- مردانگام ( طبل کوچک دستی)
2- گنته ( زنگ دستی)
3- سرارا، ساندالا ( سنج)

ادامه دارد...

you3f
Sunday 11 August 2013, 02:41 AM
در قرن 5 پیش از میلاد کنفوسیوس، فیلسوف چینی ظهور کرد و مورد ستایش مردم قرار گرفت. او معتقد بود که موسیقی از جهان درونی انسان و برای هماهنگی وتفاهم در او خلق شده است زیرا برای تسکین احساسات است نه تحریک آن.
چینی ها ردیف دوازده پرده ای خود را به نحوی تنظیم کردند که کلیه ی خصوصیات یک گام کروماتیک پیوسته را دارا بود و از نت های دوازده گانه ی خود، دو شش نتی را که همه ی فواصل نت های آن یک پرده بود، جدا کردند. اما به هر حال در موسیقی چین قدیمیترین طبقه بندی همان گام پنتاتونیک می باشد که به معنی گام پنج نتی فاقد نیم پرده است. اولین نت این گام فاقد نیم پرده و ((خانه ی شاه)) نامیده میشد و نت های بعدی را ((خانه ی وزیران و ملت)) میگفتند. نام این پنج پرده به اینصورت است:
کونگ(فا) ، چیائو(سل) ، یو(لا) ، شانگ(دو) و چی(ر)

سازهای چینی
ابتدایی ترین دسته بندی که در مورد سازهای چینی وجود دارد، دسته بندی با_یین به معنی هشت صدایی است که سازها بر اساس نوع جنس آنها به هشت دسته ی فلزی، سنگی، سفالی، چرمی، ابریشمی، چوبی، پوستی و میوه ای تقسیم میشوند.
سازهای عصر نوسنگی
1- چینگ: سنگ صدادار
2- هسوان: فلوت کروی
سازهای عصر فلز
1- کو: طبل
2- چونگ: زنگ
سازهای قرن 11 تا سوم قبل از میلاد
1- پین چینگ: سنگ صداداری است که دارای 14 آویزه ی نازک سنگی L مانند میباشد که از قسمت بالایی آن یک قاب چهارگوش آویزان میشود.
2- پین چونگ: نوعی زنگ صدادار است که به اندازه ی پین چینگ است.
3- زیتر: تشکیل شده از پنج تا هفت سیم و نوع دیگر آن به نام سه(se) میباشد که سابقا دارای بیست و شش سیم بوده ولی به مرور به سیزده سیم کاهش یافته است.
سازهای قرن سوم تا قرن هفتم قبل از میلاد
طبل بزرگ، زنگ بزرگ، گانگ، سنج، مثلث و قاشقک
سازهای قرن هفتم تا سیزدهم میلادی
پی پا، شنگ، ابوا، سنج، طبل و زنگ
سازهای قرن سیزدهم تا چهاردهم میلادی(عصر مغولان)
1- فلوت افقی یا ( تی )
2- گیتار چینی یا ( سان هسین )
3- عود دسته کوتاه یا ( پی پا )
4- اره هسین
5- پای پان

ادامه دارد...

you3f
Thursday 15 August 2013, 02:09 PM
آهنگسازان قرون وسطی

فیلیپ دوویتری: شاعر و آهنگساز اهل شامپانی فرانسه و از شخصیتهای مهم دربار پادشاه فرانسه که در سال 1291 میلادی به دنیا آمد و در سال 1362 میلادی درگذشت.
تحصیلاتش را در دانشگاه سوربن پاریس به پایان رساند و در سال 1320 کتابی در زمینه ی چگونگی اجرا و نواختن موسیقی نوشت. فیلیپ دوویتری هنر این دوره را آرس نوا به معنی هنر نو و دوره های پیش را آرس آنتیکو یا مکتب قدیم نامید. وی بنیانگذار نت نویسی جدید و تقسیمات یک واحد ضربی است که به همین دلیل او را پدر نوتاسیون مینامند.
به عقیده ی فیلیپ فاصله ی سوم و ششم جزء فواصل موزون به شمار میرفتند که با پیدایش نت محسوس، گامهای موسیقی را به تنالیته های ماژور و مینور تبدیل میکرد. با تلاش او مقدمات گام دو به وجود آمد و کروماتیسم که در موسیقی تروبادورها و تروورها به کار میرفت مجددا مورد استفاده قرار گرفت.

گیوم دومائو: شاعر و موسیقیدان قرن سیزدهم که یکی از بهترین موسیقیدانان این دوره به شمار میرود. او در سال 1300 در شامپانی فرانسه متولد شد و به خدمت پاپ بیست و دوم در کرومی درآمد و همراه پادشاه ((بوهم)) که عاشق سفر کردن بود به سفر پرداخت. مائو در تاریخ موسیقی نقش برجسته و قابل توجهی داشت و قطعات مذهبی و غیرمذهبی زیادی را ساخت. او مبتکر فرم مس نتردام مذهبی بود که به مس شارل پنجم معروف شد. این مس، چهارصدایی و با ساز همراهی می گردید. گیوم با اینکه کشیش بود ولی آثار غیر مذهبی به فرم بالاد، روندو، ویرله را به بهترین نحو انجام میداد و ریتمهای مختلف دوتایی و سه تایی را در کارهای خود به کار می برد.

ژیل بنشوا: در سال 1400 به دنیا آمد و پس از پایان خدمت به عنوان کشیش در کلیسا مشغول به کار شد. او که بیشتر به موسیقی غیرمذهبی روی آورده بود، از موسیقیدانان مکتب فلاماند محسوب میشود. بنشوا در موته، روندو، بالاد و شانسون به فرم آزاد تبحر داشت. این موسیقیدان در سال 1460 درگذشت.

ژان اوکه گم: این آهنگساز در سال 1430 به دنیا آمد و در سال 1447 در دربار شارل مشغول به کار شد. از او 15 مس، 20 شانسون و 10 موته باقی مانده است.
اوکه گم توانست دامنه ی ابتکار آهنگسازی را از نظر اصول فنی، گسترش دهد. ابتکار او در آثار شاگردانش نمایان است که از مهمترین آنها ژوسکن دپره است که از برجسته ترین و آخرین موسیقیدانان مکتب فلاماند محسوب میشود. ژان اوکه گم در سال 1495 درگذشت.

ژوسکن دپره: یکی از بزرگترین شخصیتهای عالم موسیقی است که در سال 1440 به دنیا آمد. او برای اولین بار فرم آزاد روندو، ویرله، بالادوموته را رها کرد و به عدد (سه) که سمبل خدا، مسیح و روح القدس بود توجه خاصی کرد. ژوسکن در ترانه های غیر مذهبی همان سبک و روشی را به کار می برد که در آثار موسیقی مذهبی خود آنها را مراعات میکرد. او در برخورد با کلام، تحت تاثیر آرمانهای والای انسان و اصلاح مذهبی قرار میگرفت که بسیاری از آهنگسازان نیز پس از مرگ او، به تقلید از کارهایش قطعات زیادی را به صورت موته و مس ساختند.
ژوسکن دستاوردها و ابتکارات آهنگسازان پیش از خود را با دقت و مطالعه جمع بندی کرد و به تکامل رسانید ولی در اواخر زندگی اش به تدریج از اهمیت فلاماندر کاسته و آثار ملی جایگزین آن شد.

ادامه دارد...

you3f
Friday 16 August 2013, 01:45 PM
موسیقی کلاسیک مانند هر نوع موسیقی دیگری است، با این تفاوت که در آن اصوات به طرز متفاوتی سازمان یافته اند و معمولا ساختارشان فرم مشخص تری دارد.
موسیقی کلاسیک را قبلا موسیقی موبلندها می خواندند، شاید به این دلیل که افرادی مانند لیست، پاگانینی و ... آن قدر مشغول از خود بی خود کردن شنوندگان بودند که به خودشان زحمت نمیدادند به آرایشگاه بروند.
از قرن نهم میلادی، که بعضی از موسیقیدانان متوجه شدند صدا در حالت هارمونیک بهتر است، موسیقی مدام بغرنج تر شده است. البته با بغرنجی، ظرافت افزایش می یابد.
سمفونی: سمفونی در لغت به معنی ((هم صدایی)) یا ((صدادهی همزمان)) است. در دوره ی باروک، این لفظ برای اوورتور یک اپرا یا قسمت های سازی یک اثر آوازی به کار میرفت. از زمانی که هایدن 104 سنفونی اش را ساخت، این لفظ به معنی اثر ارکستری نسبتا طولانی و سنگین به کار رفته است که بیشتر وقت ها سه یا چهار موومان دارد.
موومان واحد اصلی و معمولا مستقل یک اثر بزرگ است. موومان در لغت به معنی ((حرکت)) است و احتمالا دلیل نامگذاریش این است که معمولا هر قسمت اثر، سرعت متفاوتی دارد.
موسیقیدانان عصر کلاسیک آهنگهایی میساختند که معنی و مفهوم خاصی داشته باشد منظورم اینه که موضوعی را به تصویر می کشیدند به طور مثال: اگر سنفونی ششم بتهوون که نامش پاستورال است را بشنوید از اصوات شگفت انگیز آن از خود بی خود میشوید اما اگر بدانید که این موسیقی یک روز را در روستا با آواز پرندگان و رعد و برق تابستانی به تصویر میکشد، آن وقت همین موسیقی ابعاد کاملا تازه ای برای شما پیدا میکند. البته همه قدرت درک چنین احساسی را ندارند مانند جان راسکین
جان راسکین، نویسنده ی معروف انگلیسی، به یکی از دوستانش گفته بود: (( بتهوون به نظر من همیشه اینطور می آید که انگار چند گونی میخ را خالی کرده است و این جا و آن جا هم یک چکش افتاده است. ))
ریتم همان نبض یا ضربان قلب موسیقی است.
ملودی توالی نت هایی است با زیر و بم های مختلف که به هم چسبیده اند تا چیز رضایت بخشی بسازند. اگر ملودی را که قبلا شنیده اید بی اختیار زمزمه میکنید معنی اش این است که این آهنگسازان توانسته اند ملودی هایی بسازند که در یادها می مانند مثل LoveStory .

هارمونی عبارت است از صدا دادن همزمان چند نت. هارمونی سبب کامل شدن ملودی میشود، بر الگوهای متغیر ریتمیک تاکید میکند، و به موسیقی کلاسیک غنا و رزونانس مخصوص آن را میبخشد. ارون کاپلند گفته است: ((هارمونی یکی از اصیل ترین دریافتهای ذهن بشر است)).
رنگ و طنین هر خواننده یا ساز سبب عمق و تنوع موسیقی میشود. به طور مثال تصور کنید ((فور الیزه))ِی بتهوون را به جای پیانو با ترومپت بنوازند، آن وقت متوجه میشوید که رنگ چه تاثیری بر دریافت ما دارد. صدای تلفیقی سازهای مختلف ارکستر را ((رنگ ارکستری)) مینامند. آهنگساز است که این رنگهای مجزا را مخلوط و سازگار میکند تا صدای مورد نظرش ایجاد شود. ترکیب همه ی این اجزا و عناصر، اساس موسیقی کلاسیک است. آهنگساز باید این ترکیب ها را انجام دهد، خواننده یا نوازنده باید آن را اجرا کند، در هر مقوله و دسته ای واریاسیون های بی پایانی وجود دارد که منتظرند تا شنونده ی حریصی آن ها را ببلعد.

ادامه دارد...

you3f
Friday 16 August 2013, 02:04 PM
از یک آوازخوان پرسیدند موسیقی مردمی چیست و او جواب داد که کل موسیقی موسیقی مردمی است، اسب ها که آواز نمی خوانند!
مارک توئین هم گفته بود: موسیقی عامیانه آن نوع موسیقی است که هیچگاه کسی آن را نساخته است.
مدتی نگذشت که دربارهایی که سرشان به تن شان می ارزید صاحب آهنگسازانی شدند که برای مراسم ازدواج، سوگواری، ضیافت های خصوصی و انواع رسم و آیین ها آهنگ می ساختند. بعضی از این فرمانروایان خودشان موسیقی دانان قابلی بودند – فردریک کبیر فلوت می نواخت و لویی نهم در باله های درباری می رقصید- و بخش مهمی از آنچه امروزه موسیقی کلاسیک خوانده میشود محصول کار این اشراف اهل فرهنگ است.
هنری هشتم، موقعی که همسران خود را گردن نمی زد، 79 موسیقیدان را در خدمت داشت تا در دربار سرگرم باشد. دخترش، ملکه الیزابت، موسیقی بر سر میز شام را شروع کرد. میگویند حتما باید ارکستری از ترومپت ها، فلوت ها و طبل ها مینواخت تا او از غذایش لذت میبرد.
موسیقی کلاسیک محصول کار آهنگسازی است که تونالیته ها و اصوات را سازمان داده است. بداهه نوازی در موسیقی کلاسیک جای چندانی ندارد. البته اجراها ممکن است خیلی تفاوت داشته باشند، یک سنفونی را با رهبری هربرت فون کارایان و لئونارد برنستین بشنوید، آن وقت ممکن است از خودتان بپرسید که آیا هر دو دارند یک متن واحد را اجرا میکنند؟ بله دارند یک اثر واحد را اجرا می کنند، اما متغیرهایی مانند سرعت، بلندی صدا و تاکید و تکیه ی سازها سبب میشود که موسیقی کلاسیک همیشه با طراوت و زنده به گوش برسد.
هیچ چیز ساده تر از ملودی غیرهارمونیک یک آواز گرگوریوسی نیست. اما وقتی به سراغ موتت ها و مادریگال ها می رویم که خطوط ملودیک آن ها درهم رفته است، وقتی سنفونی ها، کنسرتوها و اپراهای عظیم را در نظر می گیریم، می فهمیم که ساختار موسیقیایی می تواند چه قدر بغرنج باشد.
موسیقی کلاسیک یا سازی است یا آوازی، یا تلفیق این دو.
موسیقی سازی
قطعه ی سازی صرفا برای سازها نوشته میشود. ممکن است برای گیتار تنها یا ارکستر 110 نفره باشد، اما خبری از خواننده نیست.
سولو یعنی یک. یک ویولنسل یا یک ترومپت. اما سولو گاهی به معنی دو هم هست، مانند موقعی که ساز اصلی یک همراه بی اهمیت داشته باشد، مثل پیانوی همراهی کننده یک سولوی نوازنده ی ویولن.
دوئت یعنی دو شریک برابر: دو ساز یکسان(مثلا دو گیتار) یا دو ساز مختلف مثل فلوت باسون.
سونات: قطعه های سازی را اغلب سونات مینامند. تریو(سه نوازنده)، کوارتت(چهار نوازنده)، کوئینتت(پنج نوازنده) و الی آخر. کوارتت زهی، برای چهار ساز زهی است(معمولا دو ویولن، یک ویولا و یک ویولنسل). کوئینتت بادی شامل فلوت، ابوا، کلارینت، باسون و هورن است. اما تریوی پیانو یا کوارتت پیانو معنی اش این نیست که سه یا چهار پیانو جمع شده است بلکه معنی اش این است که پیانو نقشی همپایه ی سازهای زهی یا بادی دارد.
از اوکتت(هشت نوازنده) به بعد، نوازندگان معمولا احتیاج به یک راهنما دارند تا امورشان راحت پیش برود(که این راهنما همان رهبر است). از حدود 35 نوازنده به بالا را ارکستر مجلسی مینامند، برای اینکه در مجلس پذیرایی به راحتی جای میگیرند(بخصوص اگر در کاخ باشد)
کنسرتو اثر گسترده ای است برای یک یا چند ساز سولو و ارکستر، معمولا در سه موومان. گاهی که آهنگسازان منظورشان تقلید از دامنه و عمق یک کنسرتوی واقعی است، برای قطعه های سولو یا صرفا ارکستری نیز همین نام را میگذارند.

ادامه دارد...

you3f
Sunday 18 August 2013, 01:44 PM
در ارکستر سمفونی 60 یا 70 و گاهی بیش از 100 نوازنده همزمان روی صحنه حضور دارند.
سازهای زهی شامل ویولن ها، ویولاها، ویولنسل ها، دوبل باس ها، و گاهی هارپ میشوند. نوارنده یا آرشه ای را روی زه ها میکشد یا زه ها را با انگشت بلند میکند.
سازهای برنجی همان سازهای پر سر و صدا و براق پشت ارکستر هستند: ترومپت ها، هورن ها، ترومبون ها، توباها. سازهای بادی چوبی همانطور که از اسمشان پیداست از چوب ساخته شده اند و نوازنده در آنها می دمد. امروزه سازهای بادی انواع قطعه ها و اجزای فلزی در خور دارند و حتی بعضی از آنها، مثل فلوت و پیکولو، تماما فلزی هستند.
قسمت کوبه ای از همه ی قسمتها پر سر و صداتر است و شامل چیزهایی است که باید روی آنها بکوبید. گاهی این قسمت ارکستر را ((آشپزخانه)) هم میگویند چون غیر از لگن دستشویی هر چه بخواید دارد.
لودیویگ اشپور (1784-1859)، ویولن نواز، آهنگساز، و رهبر ارکستر آلمانی، استفاده از باتون کوچکی را رواج داد که امروزه هر رهبری به دست میگیرد. او همیشه یک باتون کوچک توی جیبش داشت. قبل از آن، رهبران ارکستر از هر چیزی استفاده میکردند، از آرشه ی ویولن(گلوک) گرفته تا عضایی با دو دسته ی عاج(اسپونتینی).
موسیقی آوازی عبارت است از توالی اصوات موسیقیایی که از گلوی انسان خارج میشود. شاید این اساسی ترین فرم ساختن موسیقی باشد، زیرا بدون واسطه از خواننده به شنونده میرسد.
آواز – لید : در قرون وسطی، تروبادورها از قلعه ای به قلعه ی دیگر میرفتند و آوازهای عشق و شوق و یاس میخواندند و گاه درگیر شایعات محلی می شدند و فاش میکردند که فلان آدم درباری مثلا چه کاری با چه کسی کرده است. در فرانسه به این آوازها ((شا نسون)) میگفتند. مادریگال آوازی بود در پنج یا شش قسمت، و عمدتا شعری بود که به قالب موسیقی در می آمد. در آلمان، آواز را ((لید)) مینامیدند. لید بخصوص در عصر رمانتیک محبوبیت داشت. در لیدهای آهنگسازانی مانند شوبرت، شومان و برامس شاهد اوج احساس و عاطفه هستیم.
موسیقی مقدس یا کلیسایی : سرودهای گرگوریوسی در سقف بلند کلیساهای جامع طنین می انداخت و شنوندگان عظمت خداوند را احساس میکردند. این سرودها مونوفونیک و آکاپلا، یعنی یک صدایی و بدون همراه بودند. در قرن یازدهم، آهنگسازان رفته رفته پولیفونی برای دو صدا را به وجود آوردند. موتت یک نمونه ی اولیه ی آن بود، و کلا آوازی بود بر اساس متن لاتینی و به عنوان بخشی از مراسم کلیسا اجرا میشد. مس، آیین تقدیس، در دوره ی رنسانس رشد یافت و از آن پس بخش لاینفک موسیقی کلاسیک شد. آهنگسازان، از موتسارت گرفته تا لئوناردو برنستین، مس هایی ساخته اند که بعضی از آنها آن قدرها هم که باید و شاید، سنگین نیستند.
کر : موسیقی کرال نوعی تنظیم صداهاست. کر زنان داریم و کر مردان، اما بسیاری از کرها مختلط اند تا کل گستره ی صداها را، از سوپرانو تا باس، در بر گیرند.
اپرا : وقتی یک داستان نمایش گونه با موسیقی آوازی اجرا شود و یک ارکستر نیز اساس آن قرار گیرد، با اپرا سر و کار داریم. ( اگر داستانی انجیلی به قالب موسیقی در آید، با اوراتوریو مواجهیم). اپرا ممکن است مفرح باشد یا تراژیک، کوتاه یا طولانی، تخیلی یا واقعی، روحیه بخش یا مایوس کننده. در عین حال، اپرا ممکن است هیجان آور و بسیار راضی کننده باشد.
ژان باتیست لولی، آهنگساز فرانسوی، موقع رهبری اپراهای خود عصای پیاده روی خود را محکم به زمین میزد تا ریتم را مشخص کند. یک روز اشتباها عصا را به پای خودش کوبید و کمی بعد به علت مسمومیت خونی از دنیا رفت.

ادامه دارد...

you3f
Tuesday 20 August 2013, 11:24 PM
زمانی بالای ورودی مرکز لینکن در نیویورک نوشته بودند((جانوران وحشی اینجا آرام میگیرند)). شاید عجیب به نظر برسد، اما هارمونی های ناسازگار بارتوک یا نعره های بلند و الکوره ها سبب آرامش و تسکین می شوند.
در اوایل قرن شانزدهم، مارتین لوتر گفت: ((روی زمین هیچ چیز این ویژگی را ندارد که مانند موسیقی، غمگین را شاد، مایوس را شجاع، مغرور را فروتن، و حسد و نفرت را خاموش کند)).
واسیلی کاندینسکی، اکسپرسیونیست آلمانی، با موسیقی نقاشی میکرد. به عبارت دقیقتر، موسیقی را نقاشی میکرد. بوم های او نمونه های بصری اصواتی اند که او می شنید. اما آهنگسازی مانند اسکریابین موسیقی میساخت تا رنگهای خاصی را زنده کند، و سرارثربلیس یک سنفونی رنگ کامل تصنیف کرد. این نمودها، اعم از بصری یا سمعی، عواطف و احساسات را انتقال می دهند، آگاهی هنری ما را ارتقا میبخشند، و حتی انرژی درون ما را تقویت میکنند. تصادفی نیست که اسکیت بازان المپیک تمام پرش ها و چرخش های باورنکردنی شان را با موسیقی انجام میدهند، یا بسیاری از دست اندرکاران حقوق مدنی یا انقلابیون با خواندن سرود و پخش موسیقی اعتماد به نفس و نیرو پیدا میکنند.
افراد قضاوت های موسیقیایی متفاوتی دارند. بعضی از ما ممکن است از تکرار مکررات در کنسرتوهای باروک خوشمان نیاید اما چهارفصل ویوالدی از محبوب ترین قطعه هایی است که تا کنون ساخته شده است.
یک نقاد پاریسی نوشته بود: ((این میومیوهای کروماتیک یک گربه ی عاشق پیشه هیچگاه جای یک ملودی تنال تاثیرگذار را نخواهد گرفت)). این نقاد به یک سمفونی آوان گارد اشاره نمیکرد بلکه منظورش کارمن اثر بیزه بود!
گئورگه فیلیپ تلمان، که چهار سال قبل از باخ به دنیا آمد، 44 اوراتوریو، 60 اوورتور، صدها قطعه ی مجلسی و حداقل 3000 آواز ساخت. او میگفت: ((آهنگساز واقعی باید بتواند پلاکارد را هم به قالب موسیقی درآورد)).
کلا دو نوع اپرا داریم: اپرای کمیک و اپرای دراماتیک. اپرای کمیک اپرایی است با عناصر و اجزای کمیک و به قصد خنداندن. در اپرای کمیک قرار نیست کسی بمیرد. اپرای دراماتیک یک تراژدی جدی است که در آن بیشتر کاراکترهای اصلی در نهایت میمیرند.
اولین پخش رادیویی رسمی یک اپرا مربوط است به پخش اپرای فلوت سحرآمیز در لندن در سال 1923 که در کاونت گاردن اجرا شد. اما یک سال نگذشت که در نیویورک، اجرای آئیدا از متروپولیتن در رادیو پخش شد.
بیش از 80 سال پیش از فیلم(نمایشنامه) آمادئوس، ریمسکی کورساکوف همین موضوع را در اپرای موتسارت و سالیری نمایش داد.
یکی از معروفترین آهنگها در کارمن بیزه اصلا ساخته ی بیزه نیست. ((آبانوا)) نسخه ای از یک آواز به نام ((ال آرگلیتو)) اثر سباستیان ایرادیر است. بیزه تصور میکرد که از یک آهنگ سنتی استفاده کرده است، اما وقتی به اشتباه خود پی برد یادداشتی به پارتیتور اپرا در قسمت آواز اضافه کرد و شجاعانه اعتراف کرد که ((آبانوا تقلیدی از یک آواز اسپانیایی)) است. و منبع اصلی را هم نام برد.
آهنگ سازی بر اساس شانس و تصادف هم داریم. موتسارت قطعه ای بر اساس تاس ساخت. هر میزان آن شماره ای دارد، و با پرتاب تاس و آمدن این یا آن شماره باید میزان ها را به ترتیبی که تاس حکم میکند اجرا کرد.
اولین ضبط ارکستر در آمریکا در سال 1917 صورت گرفت. صد نوازنده ی ارکستر سنفونی باستن در یک کلیسا جفت هم نشستند و چهار روز برای آن شیپورهای بزرگی که در حکم میکروفون های آن روز بودند نواختند. ویکتور هربرت وقتی این صفحه ها را شنید گفت: ((حالا همه چیز ممکن است.))
حدود صد و پنجاه سال قبل یک نقاد لندنی چنین نوشت: ((داستان{زیگفرید واگنر} مایه ننگ است. حتی اگر صورت تان از جنس مفرغ باشد، نیم ساعت به نیم ساعت از شرم قرمز میشوید.))
ویوالدی بسیاری از کنسرتوهای خود را برای یک مدرسه ی مذهبی در ونیز ساخت. در آن زمان کف زدن و هورا کشیدن در موسسه هایی که این قدر جدی و مذهبی بودند اصلا مجاز نبود. تماشاچیان کنسرت ها کف نمی زدند، سرفه نمی کردند، پا نمی کوبیدند، و فین نمی کردند.

ادامه دارد...

you3f
Friday 30 August 2013, 11:26 PM
هنری میلر، نویسنده ی معروف، وقتی (شعر خلسه)ی اسکریابین را شنید کاملا از خود بی خود شد. او میگوید:((بارها شنیدم. نمیتوانستم دستگاه را خاموش کنم. مثل حمام یخ بود، کوکائین و رنگین کمان. هفته ها گیج بودم.))
باخ، تلمان و ویوالدی خودشان را آهنگ ساز باروک نمی دانستند. در قرن هجدهم این لفظ به معنی زمخت، عجیب و غریب، خشن و بدسلیقه بود.
هنری کاول، آهنگ ساز آمریکایی، با همکاری لئون ترمین، مهندس شوروی، دستگاه عجیب و غریبی اختراع کرد به نام ریتمیکون که میتوانست همزمان 16 ریتم مختلف را در دانگ های مختلف تولید کند. کاول قطعه ای ساخت به نام ((ریتمیکانا)) که چنان پیچیده بود که کسی اجرایش نکرد. نخستین بار با استفاده از تکنیک های الکترونیکی در سال 1971 در دانشگاه استنفرد، یعنی شش سال پس از مرگ آهنگ ساز، اجرا شد.
هایدن آن قدرها هم در زندگی زناشویی خوشبخت نبود. همسرش از موسیقی بدش می آمد و ظروف شیرینی پزی را با دست نوشته های هایدن پاک میکرد. هایدن حتی آوازی به این مضمون ساخت: ((اگر در این دنیای بزرگ بدترین زن را بخواهیم انتخاب کنیم، متاسفانه هر یک از ما فکر میکنیم که بدترین زن همسر ماست.))
بیشتر شنوندگان امروزی از ابداع ملودیک دبوسی در ((پرلود بعد از ظهر یک فائونوس)) سر مست میشوند، اما لوئیس السن، نقاد اهل بُستن، در 1904 نوشته بود: ((لابد این فائونوس بعدازظهر وحشتناکی داشته، زیرا این موجود بدبخت از هرگونه ملودی رویایی اجتناب کرد تا بالاخره شنوندگان رفته رفته در درد و غم او سهیم شوند.)) یک سال بعد، اثر دوباره اجرا شد و همین نقاد نوشت:(( لحظه هایی هست که فائونوس دردمند دبوسی انگار به یک دامپزشک نیاز دارد.))
اسکریابین در ((پرومتئوس))، اثر سال 1910 خود، قسمتی را برای یک ارگ رنگی نوشت: یک دستگاه کیبورد به منظور ایجاد رنگهای متغیر در هماهنگی با پیشروی های موسیقیایی. در سال 1975، یعنی 60 سال پس از مرگ این آهنگساز، تلفیق نسبتا موفقی از موسیقی و رنگ (با استفاده از یک دستگاه لیزری) در دانشگاه آیووا به اجرا درآمد.
وقتی هندل در سال 1749 در لندن موسیقی آتش بازی سلطنتی را اجرا کرد، 3دسته تیمپانی، 6 ترومپت، 9 هورن، 12 باسون و 24 ابوا در اختیارش بود. میگویند برای تماشای نخستین اجرا چنان ازدحامی شد که پل لندن تا سه ساعت بسته بود.
وقتی کارمن قبل از نخستین اجرا تمرین میکرد، قهرمان مرد از آریایی که بیزه برایش نوشته بود خوشش نیامد و خواستار بازنویسی اش شد. بیزه که به خاطر قهرمان زن نیز بارها در آریای اول او دست برده بود، گفت: ((حالا که آشغال دوست دارند، باشد، آشغال به خوردشان می دهم.))
انریکو کاروسو موقعی که داشت نقش قهرمان، یعنی دون آلوارو، را در قدرت سرنوشت وردی میخواند، تفنگ در صحنه ی اوج پرده اول شلیک نکرد. معلوم نشد که فشنگ های مشقی کار نکردند یا متصدی صحنه که باید صدای تفنگ تولید میکرد خوابش برده بود؛ در هر حال، سکوت حکمفرما شد. خوانندگان روی صحنه بهت زده به یکدیگر نگاه می کردند. سرانجام کاروسو کار را درست کرد و فریاد زد: ((بنگ))
وقتی هایدن به لندن رفت، مسیح هندل را که در وستمینستر ابی با کر بزرگ 1000 صدایی اجرا میشد شنید(یعنی 950 نفر بیشتر از گروهی که هندل خودش در آغاز اوراتوریو میتوانست جمع کند. طبق روایت شاهدان، وقتی ((کرهاللویا)) به میزان آخرش رسید، به گریه افتاد و گفت: ((او استاد همه ی ماست.))
موتسارت نخستین بار در مانهایم بود که ساز کلارینت را دید. او چنان تحت تاثیر قرار گرفت که به سرعت به خانه رفت و کلارینت را در کنسرتوی بعدی خود گنجاند. شوبرت در نامه ای به یک دوست نوشت: (( هیچ ارکستری در جهان به خوبی ارکستر مانهایم نیست.))

ادامه دارد...

you3f
Friday 6 September 2013, 01:46 AM
ویکتور بورج، پیانیست و کمدین معروف، از موسیقی پس زمینه خوشش نمی آید، زیرا بر عکس بیشتر آدم ها روی موسیقی تمرکز میکند. خودش گفته است: ((یک بار وارد ساختمانی شدم و به جای یک موسیقی معمولی یکی از کوارتت های برامس در آسانسور پخش می شد. 24 دقیقه با آسانسور بالا و پایین رفتم تا بالاخره قطعه تمام شد و بعد از آسانسور خارج شدم!))
بعضی از آهنگسازان بزرگ خیلی شلخته بودند. یک نفر به نام بارون دو ترمون وقتی به دیدن بتهوون رفت((بی نظم ترین جای قابل تصور)) را دید. ( لکه های رطوبت سقف را گرفته بود، روی صندلی ها سینی هایی بود که بقایای غذای شب قبل توی آنها بود، و یک لگن توالت هم زیر پیانو دیده می شد.) برامس هم دست کمی از بتهوون نداشت. میگویند ریش خود را آنقدر بلند کرده بود که یقه بند و کراوات(یا پاپیون) نبندد. شاوفلر در زندگینامه ی او نوشته است که ((کلاهش بیشتر مناسب دهاتی ها بود، روی کتش لکه لکه بود، شلوار سیاهش در قسمت باسن که روی صندلی می نشست قهوه ای و ساییده شده بود.))
ویولنسل تا اواسط قرن نوزدهم پایه یا تکیه گاه نداشت. نوازنده با فشار زانوها مانع تماس ساز با زمین میشد. نوازنده ای بلژیکی به نام آدریان فرانسوا سروه که نمیتوانست ساز را راحت نگه دارد، تصمیم گرفت چیزی به ته ساز اضافه کند که هر وقت لازم شد میخ یا میله ای به آن بزند که روی زمین تکیه کند. خیلی زود، نوازندگانی دیگر، حتی آنهایی که مشکل نگهداری ساز نداشتند، استفاده از پایه یا خرک را مفید دیدند و این رسم جا افتاد.
ادگار وارز در((یونیزاسیون)) از 42 ساز کوبه ای مختلف به اضافه دو آژیر استفاده کرد. در اجرای ((کُر سندان)) وردی در مراسم پنجاهمین سالگرد صلح در بُستن در سال 1872، صد آهنگر شهر به ارکستر اضافه شدند که همه بر سندان میکوبیدند.
به دلیل نقش پایین تر ویولا نسبت به ویولن، لطیفه های بسیاری ساخته اند. ویولانوازان این لطیفه را تعریف میکنند. یکی از لطیفه ها این است: یک بار یک رهبر ارکستر درست قبل از اجرای لابوهم مریض شد، و یکی از نوازندگان ویولا به جای او رهبری کرد. همه چیز بی عیب و نقص پیش رفت. شب بعد که نوازنده ی ویولا به جای خودش رفت و رهبر ارکستر آمد تا اثر را اجرا کند، نوازنده ی ویولای بغل دستی به او نگاهی کرد و گفت:((راستی دیشب کجا بودی؟))
در اولین اجرای رکویم برلیوز در سال 1837، فرانسوا-آنتوان آبانِک درست لحظه ای که باید به سازهای برنجی علامت میداد تا سروصدای عظیم خود را شروع کنند، عصای رهبری را پایین گذاشت و عطسه کرد. برلیوز که کلا به رهبران ارکستر بدبین بود- و به همین دلیل هم گوشه ای از صحنه کمین کرده بود- مقابل آبانِک مبهوت پرید و به نوازندگان علامت داد. برلیوز در خاطرات خود نوشت: ((همه چیز به روال افتاد و من قطعه را تا آخر رهبری کردم.))
رهبران عموما آدم های تندرست و سالمی هستند. برنو والتر تا زمان مرگش در 85 سالگی همچنان فعال بود. پیِرمونتو در 86 سالگی مدیر موسیقی سنفونی لندن شد؛ آرتور توسکانینی در 87 سالگی با اکراه بازنشسته شد. لئوپولد استوکوفسکی تا 95 سالگی به ضبط آثار مشغول بود؛ فلسفه اش این بود: ((دوست دارم تا ابد زندگی کنم و همیشه هم موسیقی بسازم))
آرتور روژینسکی، رهبر لهستانی، که مدیر فیلارمونیک لوس آنجلس، ارکستر کلیولند، و سنفونی شیکاگو بوده است، کار خود در فلارمونیک نیویورک را با اخراج بیش از چهل نوازنده شروع کرد. مدام با نوازندگان و مدیران جر و بحث داشت و هفت تیر در جیب، کنسرت ها را رهبری میکرد.
موقعی که ریشارد اشتراوس داشت اجرای تمرینی سنفونی آلپ خود را رهبری میکرد، درست در پاساژ مهیج طوفان باران، در بحبوحه ی شور و هیجان، آرشه از دست کنسرت ماستر افتاد. اشتراوس بلافاصله ارکستر را متوقف کرد و گفت: ((یک لحظه صبر کنید آقایان، لیدر ما چتر خود را از دست داده است!))

ادامه دارد...

you3f
Friday 13 September 2013, 04:34 AM
پاگانینی میگفت: ((من خوش قیافه نیستم، اما زنان وقتی نوازندگی مرا میشنوند به پایم می افتند.)) البته او اهمیتی نمیداد.
((دوئتو آموروزو))ی او 9 موومان دارد، با عنوان هایی فرعی مانند ((التماس ها))، ((موافقت))، ((ارضا)). همچنین ((صحنه ی عشق)) را به صورت مکالمه دو عاشق ساخت، مرد روی زه ((سل)) سخن میگوید و زن روی ((می)) جواب میدهد.
لودیویگ اشپور، ویولنیست آلمانی، ده ها قطعه برای استفاده ی خودش ساخت، اما وقتی با ویولنیست دیگری ازدواج کرد، همسر خود را واداشت که به هارپ روی بیاورد زیرا در شأن یک خانم نمیدانست که در ملأ عام چیزی را زیر چانه اش بگیرد. اشپور سپس تعداد زیادی قطعه برای فلوت و هارپ ساخت، اما چون باز هم مناسب شأن یک خانم نمیدانست که روی صحنه ساز را کوک کند، خودش ساز را برای همسرش کوک میکرد- و همه هم نگاه میکردند.
در زمان حیات شوبرت (1828-1797) بخش اندکی از آثارش منتشر شد و کنسرت های عمومی چندانی از آثار او به اجرا در نیامد(از جمله دو تریوپیانوی او). نسل های بعدی نبوغش را کشف کردند و از همه مهمتر این بود که چند آهنگساز طراز اول در این کشف پیشگام بودند: شومان که درباره ی سنفونی نهم شوبرت مطالب بلیغی نوشت؛ مندلسون که اولین بار آن را اجرا کرد؛ آرتور سالیوان که پارتیتور مفقود شده ی ((روزِاموند)) را پیدا کرد؛ و لیست که مقدمات چاپ آثار پیانویی شوبرت را فراهم آورد. لیست به ناشر مورد نظر نوشت: ((مانند مرغان آسمان در موسیقی زیست و فرشته وار سرود.)) شومان بعد از شنیدن پیانو تریوی((سی بمل)) شوبرت گفت: ((مصایب زندگی ما محو میشود و تمام جهان بار دیگر طراوت و درخشش می یابد.))
امروزه نام مون از یادها رفته است، اما در قرن بیستم، آرنولد شوئنبرگ به کمک او آمد. شوئنبرگ، استاد آتونال، که بسیاری از آثارش را هنوز خیلی ها گوش نمیکنند، نه تنها یکی از سنفونی های مون و دوتا از کنسرتوهای هارپسیکورد او را ویرایش کرد، بلکه یک قطعه ی هارپسیکوردی دیگر مون را به یک کنسرتو ویولنسل بدل کرد.
((قزل آلا))(به آلمانی (دی فورِله)) عملا یک آواز بود، تا آنکه دوستی به شوبرت گفت که فیگوراسیون های جهشی پیانوی همراهی کننده ی آواز(نمایش دهنده ی آبی که ماهی در آن شنا میکند) شبیه پاساژی از اوورتور کوریولانوس بتهوون است، و شوبرت نوشته ی خود را پاره کرد. خوشبختانه متن آواز سالم ماند، و روزی که دوست دیگری از او خواست تا آن را به یک اثر مجلسی تبدیل کند، شوبرت آن را کامل کرد و با عنوان ((تم و واریاسیون ها)) به صورت یکی از موومان های کوئینتت ((لا ماژور)) خود درآورد.
وقتی گروه سازهای برنجی کانادا در سال 1977 به چین رفت، میزبانان نهایت سعی را کردند تا به آن ها کمک کنند و وسایل راحتی شان را فراهم آورند. هر بار که نوازندگان چیزهای به درد نخور یا آت و آشغال در اتاق هتل میگذاشتند، میزبانان با دقت و وظیفه شناسی آنها را جمع میکردند، و بسته بندی میکردند و در اولین محل بعدی که گروه توقف داشت به آنها تحویل میدادند.
بعضی از آهنگسازان هم و غم خود را صرف یک ساز میکنند، مخصوصا اگر خودشان نوازنده ی آن ساز باشند. مثلا ویوالدی ده ها کنسرتو برای ویولن نوشته است.
یکی از ابداعاتی که به نتیجه نرسید دستگاهی بود که سازنده ی فرانسوی اش آن را ((فورتپیانو اکورد دو ور)) مینامید، زیرا سیمهای شیشه ای داشت و یک ((کلاویه ی فورته پیانو))، و در آن سعی شده بود خصوصیات پیانو و هارپسیکورد تلفیق شود. بعدها، دو سازنده ی وینی ساز ایستاده ای اختراع کردند که به دلیل قد و قواره ی عجیب آن پیانوی زرافه ای نامیده میشد. نام آلمانی این ساز نیز((گیرافنفلوگل)) بود.

ادامه دارد...

you3f
Friday 20 September 2013, 03:35 AM
هایدن و موتسارت نخستین آهنگسازانی بودند که از پیانوی جدید به صورت گسترده استفاده کردند، اما آنها هم مشکل میتوانستند خود را با ابداعات و اصلاحاتی که در مورد طیف صدا و قدرت ساز صورت میگرفت تطبیق دهند. در سال 1777 موتسارت از فورته پیانوهای یوهان آندرئاس اشتاین تمجید کرد و در همین سال به پدرش نوشت: ((هر طور که شستی را لمس میکنم، صدا همیشه موزون است. بالا و پایین نمیشود، نه زیاد است نه کم و هیچ وقت هم از بین نمیرود.)) از این تاریخ به بعد، همه ی آثار موتسارت برای ساز شستی دار، برای همین فورته پیانو ساخته شد.
بسیاری از پیانوهای اولیه شکل چهارگوش داشتند و کشیده و گرد نبودند. ((گراند پیانو)) برای متمایز کردن مدل های بزرگ از مدل های چهارگوش به کار رفت. تاج این پیانوها سبک تر بود و در خانه ها راحت جا میگرفت. در شرق و خاورمیانه هم رواج یافتند، منتها پایه ی آنها را می بریدند و نوازنده روی بالش مینشست و مینواخت. یکبار که لئوپول دومایر، نوازنده ی پیانو، به قصری در ترکیه دعوت شد، برای آن که او پیانو بنوازد، طبق دستور سلطان سه غلام آمدند و پیانو را روی پشت شان نگه داشتند و مایر روی صندلی نشست و کنسرت داد.
افراد مهم کارهای عجیب و غریب می کردند. ولادیمیر دِ پاخمان از گاو شیر می دوشید و معتقد بود با این کار انگشتانش آماده می ماند. پادرفسکی دست های خود را 100 دلار بیمه کرد، و مدتی هم در سال 1919 نخست وزیر لهستان شد. گلن گولد یکبار مسئولان یک استودیوی ضبط را مجبور کرد که تهویه مطبوع را خاموش کنند، زیرا نمیتوانست صدای ((هوم)) خودش را بشنود.
لئون تِرِمین ((سکوی رقص)) نیز اختراع کرد که در آن نوازنده با حرکت تمام بدنش موسیقی پدید می آورد(نخستین بار در سالن کارنگی، کلارا راکمور بدنش را حرکت می داد). تِرِمین با همکاری هنری کاوِل، آهنگساز آمریکایی، دستگاهی به نام ریتمیکون نیز ساخت که میتوانست پیچیده ترین الگوهای ریتمیک را جداگانه یا همزمان ایجاد کند.
همیشه سازهای جدیدی اختراع می شود. در کنسرتی در ژانویه 1997، هال رامل از چند اختراع جدید خود پرده برداشت، از جمله اسنات و تریولین. او ((دستگاه صوتی الکترو-آکوستیک)) خود را نواخت و به گفته ی خود آهنگساز ((انواع صداهای استاکاتو، اصوات گُنگ، صداهای جانور مانند و ناله های باس)) را در آورد.

ادامه دارد...

you3f
Saturday 28 September 2013, 10:19 PM
یکی از شاگردان اسکارلاتی یک روز سگ خود را به جلسه ی درس برد. گربه ی اسکارلاتی ترسید و روی هارپسیکورد پرید. وقتی گربه روی هارپسیکورد ورجه ورجه میکرد، اسکارلاتی به اتاق دوید، کاغذی برداشت و اصوات ایجاد شده را نت نویسی کرد. آن شاگرد آن روز درسی نگرفت. اسکارلاتی داشت تمی را بسط میداد که بعدا به ((فوگ گربه)) معروف شد.
هارپسیکورد ساز مهمی بود اما محدودیت هایی داشت که موجب افول آن شد: صداها را نمیشد آن طور که در کلاویکورد یا پیانو امکان پذیر بود حفظ کرد، و نوازنده با فشار دادن شستی ها نمیتوانست صدای ساز را بلندتر یا کوتاهتر کند. وضوح صدای هارپسیکورد آن را برای پولیفونی باروک کاملا مناسب میساخت، اما هنگامی که درام و هنرنمایی وارد صحنه ی موسیقی کلاسیک شد (در زمانه ی ((اشتورم اوند درانگ)) به معنی طوفان و فشار) هارپسیکورد از صحنه دور شد. با هارپسیکورد، نه بتهوون میتوانست طوفان به پا کند و نه برلیوز میتوانست آن را با آن همه طبل همراه کند.
موسیقی دانان همیشه در مورد جزئیات زینت ها یا سایر مسائل اجرایی سبک ها بحث و جدل دارند. یک روز واندالاندوفسکا داشت با موسیقی دان دیگری بحث میکرد، که کار بالا گرفت، و سرانجام لاندوفسکا صدایش را پایین آورد و گفت: ((بسیارخوب، دوست عزیز. شما به سبک خودتان باخ را بنوازید. من هم به سبک باخ، باخ را مینوازم.))
در لندن، یوهان کریستیان باخ (پسر یوهان سباستیان باخ) گفت که نوازندگی ولفگانگ((ورای فهم و خیال)) است. اما اعضای متحجر انجمن سلطنتی حرف او را باور نکردند و یکی از اعضا را فرستادند تا صحت و سقم قضیه معلوم شود. او به موتسارت دستور داد قطعه ای را که نخستین بار بود می دید بنوازد و بخواند، به سبک های مختلف آهنگسازی کند، و حتی پیانو را با شستی های پوشیده شده بنوازد. دنیز برینگتن مطلبی به انجمن نوشت و حیرت خود را از توانایی های شگفت انگیز موتسارت هشت ساله بیان داشت. این نظر شخصی را نیز اضافه کرد: ((موقعی که برای من می نواخت، گربه ی دست آموزی وارد شد و او بلافاصله هارپسیکورد را رها کرد و ما تا مدتی نتوانستیم او را به پشت ساز برگردانیم. گاهی چوبی میان پاهایش میگیرد و توی اتاق (اسب سواری) میکند.))

ادامه دارد...

you3f
Thursday 10 October 2013, 01:16 PM
کنت فردیناند ارنست گابریل والدشتاین، یکی از نخستین حامیان بتهوون، در اولین کامیابی های او مددکارش بود. در مهمانی مجللی کنت اعلام کرد که دستنوشته ی یک تریوی جدید از یک آهنگساز ناشناخته را در اختیار دارد. بتهوون پیانو نواخت و دو مهمان دیگر ویولن و ویولا نواختند. بعد از اجرا، تشویق حضار پنج دقیقه ادامه یافت و مهمانان کنجکاو شدند که آهنگساز را بشناسند: کار هایدن نمیتوانست باشد چون بسیار پرشور بود، کار موتسارت هم نمیتوانست باشد چون بسیار سنگین بود. سرانجام کنت والدشتاین اعلام کرد قطعه ساخته ی پیانیست حاضر است: تریو در ((می)) دیز، اپوس 1، شماره ی 1.
برای این که تصویری از میزان آفرینندگی لیست داشته باشید کافی است بدانید که بیش از هزار تمرین او در سه جلد و هفت شماره ی اپوس مختلف منتشر شد(299، 300، 335، 399، 400 و500). عنوان کلی اش این است: مکتب کامل تئوری و عملی پیانو فورته و همین عنوان کافی است تا آدم را بترساند. چرنی نیز تنظیمی از اوورتور ویلهلم تل روسینی را برای 32 دست روی هشت پیانو منتشر کرده است.
لیست گاهی چنان هیجان زده میشد که خودش هم غش میکرد، آن هم در بحبوحه ی اجرا. به گفته ی یک شاهد عینی((در آغوش دوستی که نت ها را برایش ورق میزد از هوش رفت و ما او را که دچار حمله ی هیستری شده بود بیرون بردیم.))
یک آپارتمان مجلل در پاریس که به پرنسیس کریستینا بلجویوسو- تریوولتسیو تعلق داشت در سال 1837 صحنه ی مبارزه ای شد که این بانو بین لیست و تالبرگ ترتیب داد و ورودیه ی کلانی هم از مهمانان گرفت(مدت ها پیش از آن که این پرنسیس به جرم پنهان کردن جسد مومیایی شده ی عاشق سابق خود در کمدش دستگیر شود). تالبرگ فانتزی پر ریخت و پاش خود روی تم هایی از موسی روسینی را نواخت؛ لیست گراند فانتزی خود روی لانیوبه ی پوچینی را زد. ژول ژانن منتقد گزارش کرد: ((در پایان دوئل سکوت سنگینی بر صحنه حاکم شد. هر دو را همتا دانستند، هر دو پیروز بودند، کسی شکست نخورده بود.))
مرگ آلکان نیز مانند زندگی اش عجیب بود. ظاهرا میخواست یک کتاب مذهبی را از ردیف بالای یک قفسه کتاب بردارد که قفسه ی کتاب روی او افتاد و نابودش کرد.
گوشال با آن که جنوبی بود، در جنگ داخلی آمریکا از شمالی ها هواداری میکرد. در سال 1861 قطعه ای پیانویی به نام اتحاد نوشت که آکوردهای حجیم آن القاگر صداهای جنگ بود و از ملودی هایی نیز استفاده کرد که محبوب شمالی ها محسوب میشد.
پادِرِفسکی در زمانی که نخست وزیر بود در کنفرانس پیمان ورسای حضور یافت و در آن جا به کلمانسو، نخست وزیر فرانسه، معرفی شد. نخست وزیر فرانسه پرسید: ((شما آقای پادِرِفسکی، پیانیست معروف، هستید؟ و حالا نخست وزیر لهستان؟)) پادِرِفسکی سرش را به علامت تایید تکان داد. کلمانسو آهی کشید و گفت: ((چه تنزلی!))
پادِرِفسکی در قطار واگن مخصوص خودش را داشت، با صندلی های راحت، دستگاه گرم کننده ی مستقل و سیستم روشنایی مجزا، و البته پیانوی بزرگ خود.
راخمانینوف در پاسخ به انتقادی از رفتار محزونش روی صحنه، چنین گفت: ((هنرمند میکوشد، و باز میکوشد تا به غیر ممکن دست یابد. گاهی خوش اقبال است و کمی به هدفش نزدیک میشود. اما همه ی مدت به جایی دیگر رانده میشود، به جایی که کسی نمیتواند او را آرام کند، کسی نمیتواند کمکی به او بکند.)) دوستش، آبرام خاسینس، راخمانینوف را ((دارای قیافه ی غم زده)) ای خواند که ((رنج های سالیان بر آن شیار انداخته است)). استراوینسکی او را ((یک اخموی شش و نیم فوتی)) میخواند.
روبینشتاین همان قدر که عاشق نوازندگی بود از تمرین گریزان بود، در نتیجه به ترفندی متوسل شد: ((به اتاق تمرین می رفتم و در را قفل می کردم. یک رمان قشنگ و یک جعبه شوکولات کنارم میگذاشتم. با دست چپم روی پیانو بالا و پایین می رفتم و با دست راستم شوکولات می خوردم، یا با دست راست پیانو میزدم و با دست چپ شکلات می خوردم، و تمام مدت کتاب می خواندم)).

ادامه دارد...

you3f
Friday 18 October 2013, 02:18 AM
وقتی بلیت های کنسرت بازگشت هوروویتس به فروش رفت، خیابان 57 نیویورک پر از کسانی بود که زیر باران ایستاده بودند و نتوانسته بودند بلیت کنسرت را تهیه کنند. هوروویتس از این استقبال هواداران خود چنان تحت تاثیر قرار گرفت که دستور داد با صدها فنجان قهوه از آن ها پذیرایی شود.
شاید سفر هوروویتس به مسکو سفری احساساتی بود، اما سفر سبُکی نبود. پیانوی بزرگش را تمیز کردند و با هواپیمای مخصوص به مسکو فرستادند، و هر روز برایش کفشک ماهی تازه با هواپیما می بردند. حتی آشپز خود را هم برد تا مطمئن شود که غذا باب طبعش خواهد بود. کوک کننده ی خود را نیز به مسکو برد تا هر گونه اشکال احتمالی در پیانوی ((اشتین وی)) را برطرف کند.
اعضای خاندان گوئارنِری ویولن سازان بی نظیری بودند، اما در اسم گذاری فرزندان خود کم می آوردند. پسران آندرئا عبارت بودند از جوزپی و پینرو؛ در عین حال، پسر عمویی به نام پیترو نیز داشت. پسر جوزپه نیز جوزپه نامیده می شد. این جوزپه برجسته ترین عضو خاندان بود و خود را جوزپه دل جسو نامید تا مردم او را با پدرش اشتباه نگیرند.
ویولن های استرادیواری عموما بلندتر از ویولن های آماتی بودند، و استرادیواری اصلاحات دیگری نیز وارد کرد: حفره را بزرگ تر کرد، آرشه را قوی تر کرد، ورنیش بهتری زد، و علاوه بر زیبایی صدا سبب زیبایی ظاهری بیشتر این ساز نیز شد. لااقل 540 ویولن ساخت. سازندگان نسل بعد- که از پسران خود استرادیواری، یعنی فرانچسکو و اوموبونو، شروع شدند- سعی کردند مهارت و استادی او را تکرار کنند اما موفق نشدند؛ نتوانستند رمز کار او را کشف کنند و شازهایی به خوبی سازهای خود او نساختند. ویولن های استرادیواری ویولن هایی هستند که دیگر همتا نیافتند.
ناردینی آدمی کاملا احساساتی بود. می گویند که او از زیبایی نوازندگی خود به گریه می افتاد.
کاردینال پادوا از تارتینی خواسته بود به برادرزاده اش تعلیم دهد. تارتینی پذیرفت، اما برادرزاده ی کاردینال را که دختر زیبایی بود آبستن کرد. وقتی کودک به دنیا آمد، کاردینال فرمان دستگیری تارتینی را داد. تارتینی با لباس راهبان گریخت و در صومعه ی فرانسیس آسیزی پنهان شد. آنجا هر روز تمرین میکرد و منتظر بود کاردینال از خشم خود دست بردارد. دو سال به همین منوال گذشت، و در این دو سال تارتینی به مهارت خارق العاده ای در نوازندگی دست یافت که نتیجه ی تمرین های منظم هر روزه اش بود.
پاگانینی نوازندگی ویولن را دگرگون کرد، و پیتزیکاتوی دست چپ را ابداع کرد. کاری کرد که ویولن صدای حیوانات و کلام انسان را دربیاورد، و با کوک های نامتعارف به جلوه های غیر منتظره ای دست یافت. او در بعضی از کنسرت ها سه زه ویولن را می برید و ناآرام ترین پاساژها را با تنها زه باقیمانده مینواخت. او از گیتاریست هایی که روی صحنه گیتارشان را خرد می کنند. صد و پنجاه سال جلوتر بود.
در مورد پاگانینی انواع شایعه ها رواج داشت. عده ای در گوشی می گفتند که روح معشوقه هایش در درون ویولن او حبس شده است؛ به این علت میتواند آرشه را چنان سریع حرکت دهد که انگار گلوله های سربی کوچکی در آن کار گذاشته است. اگر صدای عالی در می آوَرَد به این علت است که زه های ویولن او از دل و روده ی حریفان مقتولش ساخته شده است؛ یا اینکه او روحش را به شیطان فروخته است تا این تکنیک باورنکردنی را به دست بیاورد. یک بار پاگانینی مجبور شد یک نامه ی مادر خود را منتشر کند تا همه باور کنند که او پدر و مادر داشته است.
در نخستین اجرای سنفونی نهم در وین، بتهوون که دیگر کاملا کَر بود در مقابل ارکستر ضرب میزد و موسیقی دان دیگری کنارش ایستاده بود که رهبری ارکستر را انجام میداد. در پایان، تماشاچیان دیوانه وار تشویق کردند اما بتهوون که پشت به تماشاچیان داشت هیچ نمی شنید. بالاخره، یکی از خوانندگان نزد او رفت و رویش را به طرف تماشاچیان برگرداند، تا واکنش هیجانی تماشاچیان را اگر نمی شنود لااقل ببیند!

ادامه دارد...

you3f
Friday 25 October 2013, 03:46 PM
بتهوون وقتی عاشق شد چنین نوشت: ((افکارم به سوی تو می آیند، ای محبوب جاودانه ی من؛ من جانم را در کالبد تو به سرزمین ارواح میفرستم...)) مندلسون در آستانه ی ازدواج به مادرش نوشت: ((امیدوارم آرام و خویشتندار باشم و با همان نوع خونسردی که همیشه داشته ام کار را فیصله دهم...))
تندخویی توسکانینی در خارج از استودیو نیز دیده میشد. یهودی منوهین در زندگینامه خودش به نام سفر ناتمام صحنه ای را در هتل آستور نیویورک نقل میکند که در آن، یهودی منوهین به عنوان یک ویولنیست نوجوان آمده است تا با استاد درباره ی ویولن کنسرتوی بتهوون بحث کند. وسط بحث، تلفن زنگ میزند. نادیده میگیرند. دوباره زنگ میزند، و منوهین می نویسد که در این لحظه ((فشار توی اتاق بیشتر شد. با سومین زنگ، توسکانینی صحبت خود را قطع کرد و با قدم های مصمم به طرف تلفن رفت، اما به طرف جایگاه تلفن که روی دیوار نصب شده بود رفت، کل آن را بیرون ریخت، اتصالات چوبی، گچ، گردوخاک، سیمهای پاره پوره ی آویزان، و سپس بی آنکه کلمه ای بگوید برگشت تا صحبت را از جایی که ناتمام مانده بود با جدیت کامل از سر بگیرد.))
یک شب، خواننده معروفی تصادفا دید که راینر دیر وقت غذا میخورد. نزدش رفت تا گپ بزند. خواننده پرسید: ((چه اپرایی اجرا شد؟)) راینر چشمکی زد و گفت: ((نمیدانم آنها چه کار کردند، من مایستر زینگرها را رهبری کردم)).
اسم اصلی برنستین لوئیز بود اما او در 16 سالگی اسمش را عوض کرد تا با یک عضو دیگر خانواده ی برنستین اشتباه گرفته نشود. بعدها با اسم مستعار لنی امبر به ازای هفته ای 25 دلار ملودی های پاپ و جدید را برای یک ناشر تنظیم میکرد. (برنستین لفظ آلمانی امبر)به معنی کهربا)بود.)

ادامه دارد...

you3f
Saturday 2 November 2013, 07:18 AM
سونات باروک عموما شامل یک ویولن یا فلوت بود و هارپسیکورد یا ویولنسل آن را همراهی میکرد(کونتینوئو). معمولا چهار موومان به صورت آهسته- تند- آهسته- تند داشت. سونات کلاسیک ویترینی از تقارن و تناسب بود که مظهر عصر موتسارت و هایدن به شمار میرفت، و معمولا هم سه موومان بود. رمانتیک های اولیه سونات هایی به سبک کلاسیک میساختند، اما وقتی آهنگسازان مطابق با روحیه ی رمانتیک شان فردگراتر شدند چفت و بست این فرم سست تر شد. یک گسست مهم با فرانتس لیست آغاز شد که پیانو سونات ((سی مینور)) خود را در یک موومان بلند تقریبا 30 دقیقه ای ساخت.
یوهانِس برامس در جوانی به فرانتس لیست مراجعه کرد. فرانتس لیست که بعضی از دستخطهای او را مطالعه کرده بود، چنان تحت تاثیر قرار گرفت که او را روی یک صندلی راحتی نشاند و سونات ((سی مینور)) خود را برای او اجرا کرد. وقتی قطعه را به پایان رساند با کمال تعجب متوجه شد که هیچ صدایی برنمی خیزد. به برامس نگاه کرد و دید که او روی صندلی راحتی به خواب رفته است!
نام((سنفونی هزارساز)) را مالر انتخاب نکرد، اما او با این نامگذاری مخالفتی هم نشان نداد. گفت: ((در این سنفونی کل عالم با نت های موسیقی به صدا درمی آید. این ها دیگر صدای بشر نیستند، بلکه سیاره ها و خورشیدها به حرکت درآمده اند.))
پیانو کنسرتوی ((ر مینور)) برامس چنان شنوندگان را مبهوت کرد که در دو اجرای اول کسی برای آن دست نزد. برامس به دوست خود، یواخیم، نوشت: ((در پایان، سه جفت دست به آهستگی کف زدند، و هیس هیس بقیه اجازه نداد که دیگر کسی کف بزند.)) حدود چهل سال بعد، یک نقاد لندنی باز هم هضم قطعه را مشکل یافت و نوشت: ((غیر دوست داشتنی تر از کنسرتوی دیگر برامس است.))(منظور پیانو کنسرتو در ((سی بمل))است).
لویی چهاردهم نه تنها باله را دوست داشت بلکه با جوراب شلواری صورتی، جوراب های ابریشمی، کفش پاشنه بلند و کلاه بزرگ پردار در باله می رقصید.

ادامه دارد...

Toktam_N
Sunday 3 November 2013, 01:13 PM
سلام یوسف
خیلی خوشم اومد که به تاریخچه موسیقی پرداختی
با اجازه ات می خوام از این اطلاعاتی که اینجا گذاشتی تو یه سایت دیگه استفاده کنم :5:

you3f
Sunday 3 November 2013, 02:03 PM
سلام یوسف
خیلی خوشم اومد که به تاریخچه موسیقی پرداختی
با اجازه ات می خوام از این اطلاعاتی که اینجا گذاشتی تو یه سایت دیگه استفاده کنم :5:
سلام. خواهش میکنم. مشکلی نیست چون من اینارو از کتابی با همین نام "تاریخچه موسیقی غرب" تایپ کردم...

you3f
Friday 8 November 2013, 12:00 PM
بیشتر وقت ها، هر چه اثر جلوتر می رود، واریاسیون ها پیچیده تر و پیچیده تر میشوند، اما ونسان دندی، آهنگساز فرانسوی، در ((واریاسیون های ایشتار)) برعکس عمل کرد. این موسیقی در وصف الهه ای بابلی است که از هفت دروازه میگذرد و در هر دروازه یکی از جامه های خود را از تن به در می آورد. به این ترتیب، با ادامه ی اثر، بافت موسیقیایی سبک تر می شود و تم اصلی که واریاسیون ها روی آن بنا شده اند صرفا در پایان پدیدار میشود، یعنی موقعی که ایشتار در دروازه ی هفتم عریان ایستاده است.
در زمانی، حداقل 30 باخ در آلمان ارگ می زدند. اسم ((باخ)) مترادف با ((موسیقی دان)) بود.
باخ از هوای خوب لایپزیگ هم ضرر کرد، زیرا هوای خوب لایپزیگ سبب میشد که مردم کمتر بیمار شوند. به همین علت، درآمد باخ از محل اجرای مراسم سوگواری کمتر شد. باخ به دوستی نوشت: ((سال گذشته باد خوش وزید و من درآمد مراسم سوگواری ام خیلی کم شد.)) (این معادل یک هفتم درآمد سالانه ی باخ بود.) هزینه ی زندگی در لایپزیگ نیز بالا بود.
نخستین بار که مسیح در دوبلین اجرا شد، چنان ازدحامی برای بلیت در گرفت که از خانم ها خواهش کردند دامن های بدون فنر بپوشند و از آقایان خواستند شمشیرهای شان را به همراه نیاورند تا تماشاچیان بیشتری در سالن جا بگیرند. یک سال بعد، در نخستین اجرای مسیح در لندن، جورج (شاه انگلستان) در حین اجرای ((کُرهالِلویا)) از جا برخاست و دیگران هم از او تبعیت کردند. از آن پس، هر بار که این قطعه اجرا می شود، رسم است که تماشاچیان بایستند.
بعد از 12 کنسرتو گروسو که در سال 1712 با عنوان اپوس 3 منتشر شد، ویوالدی به شهرت رسید. باخ چنان تحت تاثیر این مجموعه قرار گرفت که نیمی از آن ها را برای سازهای دیگر نیز تنظیم کرد. ویوالدی دوست داشت عنوان های فرعی خوش آب و رنگ برای آثار خود انتخاب کند، اما حتی اگر این آثار نام شکار، طوفان دریا، یا سِهره داشتند باز هم کنسرتو بودند.
اسکارلاتی و هندل در ونیز یکدیگر را دیدند، در جریان یک مهمانی بالماسکه که در آن مردی با نقاب سیاه داشت روی هارپسیکورد بداهه نوازی میکرد. یکی از شنوندگان، اسکارلاتی 21 ساله بود که از مهارت و بینش موسیقیایی مرد ناشناس شگفت زده شد و با صدای بلند گفت: ((او یا خود شیطان است، یا آن ساکسون معروف.)) البته او آن مرد ساکسون بود، و از آن پس میان هندل و اسکارلاتی دوستی مادام العمری شکل گرفت.
اسکارلاتی چنان با حیات موسیقیایی کشور جدیدش درآمیخته بود که بعضی از ناشران حتی نام او را هم اسپانیایی کردند: قطعه هایش را با نام دومینگو اسکارلاتی منتشر کرددند.
تلمان موقعی که موسیقی نمی ساخت بچه میساخت! همسرش هشت پسر و دو دختر به دنیا آورد اما بعد با یک افسر سوئدی گریخت و خانه و کاشانه را رها کرد.
هایدن به عنوان خدمتکار عالی مقام کاخ استرهازی پذیرفت جوراب سفید و پیراهن سفید بپوشد، پودر بزند و کلاه گیس بگذارد و از ((صمیمیت بی مورد)) با بقیه ی نوازندگان و خوانندگان خودداری کند.
موتسارت دوست خود، هایدن، را بر حذر داشت که در سن و سال پیری به مملکت غریب برود و به او گفت که حتی کلمه انگلیسی هم نمی داند. هایدن گفت: ((زبان مرا همه جا می فهمند)) و بعد باروبنه اش را بست.
هایدن در لندن با جراحی به نام دکتر هانتر آشنا شد که به او گفت پولیپ بینی دارد و از او خواست برای معاینه نزدش برود. هایدن که انگلیسی خوب بلد نبود تصور کرد که به مهمانی چای دعوت شده است. خود هایدن چنین نوشت: ((بعد از احوال پرسی و تعارفات، چند آدم قوی هیکل آمدند و مرا گرفتند و به یک صندلی بستند. داد و بیداد کردم، لگد زدم، تا بالاخره خودم را خلاص کردم و به آقای هانتر فهماندم که نمیخواهم عمل کنم.)) بعد، هایدن با پولیپ بینی باارزش خود فرار کرد.

ادامه دارد...

you3f
Sunday 17 November 2013, 05:15 PM
نام واقعی موتسارت آمادئوس نبود، بلکه یوهانِس کریسوستوموس ولفگانگوس تئوفیلوس بود. ولفگانگ خلاصه شده ی ولفگانگوس است؛ اما پدرِ موتسارت نام گوتلیب را بر تئوفیلوس ترجیح می داد، و در زبان لاتینی این اسم به آمادئوس ترجمه می شود(یعنی عاشق خدا).
موتسارت در بزرگسالی دیگر از هدایای عجیب و غریبی که می دادند خوشش نمی آمد و پول نقد را ترجیح می داد. میگفت: ((پنج دست ساعت مچی دارم، باید روی شلوارهایم نیز جیب ساعت بدوزم تا وقتی نزد اعیان و اشراف می روم دیگر به من ساعت مچی ندهند.))
کنسرتوی ترومپت در آثار موتسارت وجود ندارد، زیرا موتسارت از کودکی تا 9 سالگی و پس از آن از صدای ترومپت سولو خوشش نمی آمد. یکی از دوستان خانوادگی چنین نوشته است: ((اگر ترومپتی به طرفش می گرفتید درست مثل این بود که هفت تیری را به قلب او نشانه گرفته باشید. پدر می خواست این ترس را در او از بین ببرد؛ به همین خاطر، یکبار از من خواست توی صورت ولفگانگ ترومپت بزنم، اما چشم تان روز بد نبیند! هنوز صدای ترومپت درنیامده بود که رنگش پرید و شروع کرد به لرزیدن...))
بتهوون با توجه به ویژگی های شخصیتی اش حتی خدمتکار ثابتی هم نداشت. در یادداشت های سال 1820 او میخوانیم که او ظرف یک سال چهار خدمتکار عوض کرد.
یوهان آلبرشتسبرگر، معلم محافظه کار، به استعداد بتهوون جوان بدگمان بود. می گفت: ((بتهوون چیزی یاد نگرفته است و چیزی هم یاد نخواهد گرفت. آهنگساز بی آینده ای است.)) یوهان آلبرشتسبرگر چه پیشگوی بدی بود!
یکبار بعد از اجرای آثاری روی ساز شستی دار در یک مهمانی باشکوه، از بتهوون خواستند که برود با خدمتکاران غدا بخورد(مانند هایدن و موتسارت که قبلا چنین کرده بودند). بتهوون نپذیرفت، قشقرق به پا کرد و با عصبانیت مجلس را ترک کرد. البته قضایا به خیر و خوشی ختم شد: یکی از مهمانان پرنس فردیناند پروسی بود که بلافاصله، شب بعد، مهمانی دیگری ترتیب داد و از بتهوون دعوت کرد که سمت چپ او بنشیند، و میزبان شب قبل را سمت راست خود نشاند.

پایان