تعرفه تبلیغات
آگهی های ویژه انجمن ها [ ثبت آگهی ]

لیست کاربران برچسب شده در تاپیک

نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: متن کامل مجموعه "نشانی ها" سروده سیّدعلی صالحی..

  1. #1
    DesironnA آواتار ها
    یار همیشگی

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    یار همیشگی
    شماره عضویت
    23282
    تاریخ عضویت
    Jan 2010
    سن
    36
    نوشته ها
    1,518
    میانگین پست در روز
    0.42
    تشکر از پست
    5,088
    5,657 بار تشکر شده در 1,479 پست

    شبکه های اجتماعی من

    Follow DesironnA On Twitter Add DesironnA on Facebook Add DesironnA on Linkedin
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 25/1
    Given: 5/0
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض متن کامل مجموعه "نشانی ها" سروده سیّدعلی صالحی..


    0 Not allowed! Not allowed!
    نشانی نخست..

    میدانم
    حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
    حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
    آن همه صبوری
    من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
    هی بوی بال کبوتر و
    نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد
    پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمیدانستم!
    دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريهام
    پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


    حالا که آمدی
    حرفِ ما بسيار،
    وقتِ ما اندک،
    آسمان هم که بارانیست...!


    به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
    دوری از ديدگانِ دريا نيست!
    سربهسرم میگذاری ... ها؟
    میدانم که میمانی
    پس لااقل باران را بهانه کُن
    دارد باران میآيد.


    مگر میشود نيامده باز
    به جانبِ آن همه بینشانیِ دريا برگردی؟
    پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟!
    تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
    تمامم نمیکنی، ها! ؟
    باشد، گريه نمیکنم
    گاهی اوقات هر کسی حتی
    از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد.
    چه عيبی دارد!
    اصلا چه فرقی دارد
    هنوز باد میآيد، باران میآيد
    هنوز هم میدانم هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
    حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
    که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند
    فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
    آسمان هم که بارانیست...!


    آن روز نزديک به جادهای از اينجا دور
    دختری کنار نردههای نازک پيچکپوش
    هی مرا مینگريست
    جواب سادهاش به دعوت دريانديدگان
    اشارهی روشنی شبيه نمیآيم تو بود.
    مثلِ تو بود و بعد از تو بود
    که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی
    مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بیمجال
    خبر داد و رفت.
    نه چتری با خود آورده بود
    نه انگار آشنايی در اين حوالیِ ناآشنا ...!
    رو به شمالِ پيچکپوش
    پنجرههای کوچکِ پلک بستهای را در باد
    نشانم داده بود
    من منظورِ ماه را نفهميدم
    فقط ناگهان نردههای چوبیِ نازک
    پُر از جوانهی بيد و چراغ و ستاره شد
    او نبود، رفته بود او
    او رفته بود و فقط
    روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نردهها پيدا بود.


    آن روز غروب
    من از نور خالص آسمان بودم
    هی آوازت داده بودم بيا
    يک دَم انگار برگشتی، نگاهم کردی
    حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر میزد
    جز من کسی تُرا نديده بود
    تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخرهی خسته میدادی
    تو در پسِ جامههای عزادارانِ آينه پنهان بودی
    تو بوی پروانه در سايهسارِ ياس میدادی.


    يادت هست
    زيرِ طاقیِ بازار مسگران
    کبوتر بچهی بینشانی هی پَرپَر میزد
    ما راهمان را گُم کرده بوديم ریرا!
    يادت هست
    من با چشمان تو
    اندوهِ آزادی هزار پرندهی بیراه را
    گريسته بودم و تو نمیدانستی!


    آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شببو بود
    من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنهی طاقی گذشت
    چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،
    دعای تو و آن پرندهی بیقرار
    هر دو پَرپَر زدند، رفتند
    بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.


    حالا بيا برويم
    برويم پای هر پنجره
    روی هر ديوار و
    بر سنگ هر دامنه
    خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهايی را
    برای مردمان ساده بنويسيم
    مردمان سادهی بینصيبِ من
    هوای تازه میخواهند!
    ترانهی روشن، تبسم بیسبب و
    اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.


    يادت هست؟
    گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
    همين گهوارهی بنفش
    همين بوسهی مايل به طعمِ ترانه است؟
    ها ریرا ...!
    من به خانه برمیگردم،
    هنوز هم يک ديدار ساده میتواند
    سرآغازِ پرسهای غريب در کوچهْباغِ باران باشد.


    نشانی دوّم..

    سر به هوا
    کودکانِ کامل اُریبهشت
    راه غريب گريه را بر عبور آوازِ من بسته بودند
    صدايم به سايهسارِ درّه نمیرسيد
    تو آن سوتر از رديف صنوبران
    پای پرچينِ پسينی شکسته شايد
    کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق میزدی،
    زنان کوچه میگويند
    به گمانم تُرا در صفِ صحبت آرزويی دور ديدهاند،
    حالا همهی همسايهها میدانند
    من هر غروب، غروب هر پنجشنبه تا شبِ التماس
    به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامهی سالِ آخرت
    هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره میگردم
    پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دستدادهام ریرا
    هنوز که هنوز است
    از گنجهی قديمی خانه
    بوی عَناب و اسپند و ديوان خطیِ شاعری خوش
    از خواب شيراز میآيد.
    نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردیبهشت بيايی؟!
    نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همين مردمان خسته بود ... ؟!
    نه مگر وعدهی ما نگفتنِ حتی يکی واژه از آن رازِ پردهپوش ... ؟!
    پس چرا کليدِ خانه را در خوابِ نيامدن گُم کرديم؟!


    هی تو ...!
    تو از عطر آلاله ... بیقرار!
    تو اين رسم رويا و گريه را
    از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموختهای؟
    کجا بودهای اين همه سال و ماه
    چه میکردهای که هيچ خط و خبری حتی
    از خوابِ دريا هم نبود ... ها؟!


    ببين!
    خانه هنوز همان خانه است
    هيچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
    يک پالتوی کهنه، چتری شکسته
    دو سه سنجاقِ نقرهای
    کتابخانهی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
    و شيشهْ عطری آشنا
    که بوی سالهای دورِ دريا میدهد هنوز.


    غريب آمدی و آشنا رفتی!
    اما من که خوب میشناسَمَت ریرا!
    من بارها ... ،
    تُرا بارها در انتهای رويايی غريب ديده بودم
    تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خيابان
    در انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه،
    در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ايستگاه و
    سايهسارِ مهآلود آسمان ...


    چه احترام غريبی دارد اين خواب، اين خاطره، اين هم ديده که دريا ... ریرا!
    تمامِ اين سالها هميشه کسی از من سراغِ تُرا میگرفت
    تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
    گفتی بنويس
    من شمال زاده شدم
    اما تمامِ درياهای جنوب را من گريسته ام.


    راهِ دورِ تهران آيا
    هميشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
    حوصله کن ریرا،
    خواهيم رفت.
    اما خاطرت باشد
    هميشه اين تويی که میروی
    هميشه اين منم که میمانم ...


    نشانی سوّم..

    چه بوی خوشی میدهد اين جامهی قديمی
    اين پيراهن بنفش
    اين همه پروانهی قشنگ در قابِ نامهها،
    اين چند حَبهی قند در کُنج روسری
    قابِ عکسی کهنه
    بر رَف گِلاندودِ بیآينه،
    و جستجوی خط و خبری خاموش
    در ورقپارههای بینشان
    که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.


    ديدی!
    ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بیفردا گُمَت کردم
    ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
    ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی!


    آخرين روزِ خسته،
    همان خداحافظِ آخرين، يادت هست! ؟
    سکهی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو میکرد،
    پسين جمعهی مردمانِ بیفردا بود،
    و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن.
    تمامِ اهالیِ اطراف ما
    مشغول فالِ سکه و سهمِ پيالهی خود بودند،
    که تو ناگهان چيزی گفتی
    گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
    در پچپچِ محرمانهی روزگار ... ناپيدا!
    گفتی انگار حرفِ ما بسيار و
    وقت ما اندک و
    آسمان هم بارانیست...


    راستی هيچ میدانی من در غيبت پُر سوالِ تو
    چقدر ترانه سرودم
    چقدر ستاره نشاندم
    چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!
    رسيد، اما وقتی
    که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه
    خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمیديد.


    در غيبت پُر سوالِ تو
    آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی
    هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند.
    در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد.
    در غيبت پُر سوال تو عقربههای شَنگِ بیبازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنجشنبه نرسيد.
    حالا که آمدی، آمدی ریرا!
    پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بیمجال چرا؟!


    راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانهی آن سالها نيست؟
    مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود،
    پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
    پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بیفردا گُمت کردم؟
    مگر ما کجای اين باديهی بینشان به دنيا آمدهايم ریرا!
    ما هم زير همين آسمانِ صبور
    مردمان را دوست میداريم.


    حالا بيا به بهانهای
    تمام شبِ مغموم گريه را
    از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم
    من به تو از خوابهای آينه اطمينان دادهام ریرا!
    سرانجام يکی از همين روزها
    تمام قاصدکهای خيسِ پژمرده از خوابِ خارزار
    به جانب بیبندِ آفتاب و آسمان بر میگردند.


    نشانی چهارم..

    حالا ديگر دير است
    من نامِ کوچههای بسياری را از ياد بردهام
    نشانی خانههای بسياری را از ياد بردهام
    و اسامی آسان نزديکترين کسانِ دريا را ...!
    راستی آيا به همين دليلِ ساده نيست
    که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد؟!
    نه ریرا!
    سالها و سالها بود
    که در ايستگاهِ راهآهن
    در خواب و خلوتِ ورودی همهی شهرها
    کوچهها، جادهها، ميدانها
    چشم به راه تو از هر مسافری که میآمد
    سراغ کسی را میگرفتم که بوی ليموی شمال و
    شب حلالِ دريا میداد.


    چقدر کوچههای خلوتِ بامدادی را
    خيسِ گريه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم.
    من میدانستم تو از ميان روشنترين روياهای روزگار
    تنها ترانههای سادهی مرا برگزيدهای
    چرا که من هنوز هم خستهترين برادرِ همين سادگانِ زمينم، ریرا!
    هر بار که نام تو بر دفترِ گريههای من جاری شد
    مردمانی را ديدم که آهسته میآمدند
    همانجا در سايهسار گريه و بابونه
    عَطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ کودکان خود میخواندند.
    مردمان میفهمند
    مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور میفهمند
    مردمان ديریست که از رازِ واژگانِ سادهی من
    به معنای بعضی آوازها رسيدهاند.
    رازی دارد اين سادگی،
    اين رسيدنِ رويا
    معلوم است که بعد از „نامهها”
    مرا آوازی از تحمل اوقاتِ گريه آموختهاند.
    کجا میروی حالا؟!
    بيا، هنوز تا کشفِ نشانی آن کوچه
    حرفِ ما بسيار و
    وقتِ ما اندک و
    آسمان هم بارانیست!
    اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
    فرض که هيچ نامهای هم به مقصد نرسيد،
    فرض که بعضی از اينجا دور،
    حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
    شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفتهاند،
    با روياهامان چه میکنند؟!


    نشانی پنجم..

    همين جا، نزديک به همين ميلِ هميشهی رفتن
    انگار که بادبادکی از ياد رفته بر خارِ خوشباور
    چشم به راهِ کودکانِ دبستانیِ دور
    هی بیقراریِ غروب را تحمل میکند،
    اما کمی دورتر از بادِ نابَلَد
    عدهای آشنا
    مشغولِ چراغانی کوچه تا انتهای آينهاند،
    انگار شبِ ديدارِ باران و بوسه نزديک است.


    تو هی زلالتر از باران،
    نازکتر از نسيم،
    دلِ بیقرارِ من، ریرا!
    رو به آن نيمکتِ رنگ و رو رفته
    بال بوتهی بابونه ... همان کنارِ ايستگاهِ پنجشنبه،
    همانجا، نزديک به همان ميلِ هميشهی رفتن!
    اگر میآمدی، میدانستی
    چرا هميشه، رفتن به سوی حريمِ علاقه آسان و
    باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است!
    راستی مگر نشانیِ ما همان کوچهی پيچکپوشِ دريا نبود؟
    پس من اينجا چه میکنم؟
    از اين چند چراغِ شکسته چه میخواهم؟
    اينجا هيچکدام از اين همه پنجرهی پلکبستهی غمگين هم نمیداند
    کدام ستاره در خوابِ ما گريان است.


    من البته آن شب آمدم
    آمدم حتی تا همان کاشیِ لَبْلعابیِ آبی
    تا همان کاشیِ شبْ شکستهی هفتم،
    اما جز فال روشنی از رازِ حافظ و
    عَطرِ غريبی از گيسوی خيسِ تو با من نبود.
    آمدم، در زدم، بوی ديوار و دلْدلِ آبی دريا میآمد،
    نبودی و هيچ همسايهای انگار تُرا نمیشناخت،
    ديگر از آن همه کاشی
    از آن همه کلمه، کبوتر و ارغوان انگار
    هيچ نشانهی روشنی نبود،
    کسی از کوچه نمیگذشت
    تنها مادری از آوازِ گريههای پنهانی
    از همان بالای هشتیِ کوچه میآمد،
    نه شتابی در پيش و
    نه زنبيلی در دَست
    فقط انگار زير لب چيزی میگفت.
    خاموش و خسته
    صبور و بیپاسخ از کنار ناديدهام گذشت.


    آه اگر بميرم اين لحظه
    چه کبوترانی که ديگر از بالای آسمان
    به بامِ حَرَم باز نخواهند گشت!


    ریرا جان!
    ميان ما مگر چند رودِ گِلآلودِ پُر گريه میگذرد
    که از اين دامنه تا آن دامنه که تويی
    هيچ پُلی از خوابِ پروانه نمیبينم ...!


    نشانی ششم..


    آسمان، آبی ...
    و شهر، تمام شهر
    تا خوابِ نزديک به صبح نماز ... خلوت!


    شبی که رفت
    غروبِ روشنش را از ياد نخواهم بُرد.


    آن شب که تو رفتی، باز آسمان آبی بود
    باز تمام شهر خلوت بود
    و باز پايانِ پسينی غريب که بمبارانِ محلههای ساکتش
    از همان عطسهی حُباب و هول و ولای سپيدهدم پيدا بود
    تمام مردمِ شهر به درههای دور گريخته بودند
    گهوارهيی شکسته در کوچه و
    نامهی مچالهيی در باد ...!
    دو سه ستارهی نوخط از خوابِ مدرسه
    به جانب کيسههای ماسه و
    سربندهای باران و ولوله میرفتند.
    آژير احتمالِ „نه ای خدا!” ،
    زُقزُق زخمی کهنه در پسِ پيراهنِ عزا،
    سوالی ساده و سوالی ساکت،
    سوالی که حتما بیچرا، ریرا!
    پردهی سنگينِ خانه را از بوی باروت و بيم پس میزنم
    يک لحظه تو در کوچهی روبهرو پديدار میشوی
    گريبانِ دخترانهی تو گُلگون است
    کبوتری سر بُريده در آغوش،
    به جانبِ امدادِ آدميان میدَوی.
    باد میآيد
    باران میآيد
    نه، چيزی نيست
    ميدانِ ساکت پسين و
    چند پيادهی پُر شتاب ... ،
    فقط همين!
    تو چيزی، انگار بستهای به کودکی میسِپُری
    پنچرهی خانه را نشانش میدهی
    نزديکتر از هميشه با همان روسریِ نازکِ قشنگ
    انگار آژيرِ قرمزِ اين وقتِ نامراد را نشنيدهای ... ریرا!


    کودک به جانب درگاهِ خانه میدَود،
    پلهها را در باورِ معجزه طی میکنم،
    پيش از دقالباب
    در به کوچه گشوده خواهد شد.
    رازی در راهست!
    نگاه میکنم
    نه، چيزی نيست
    نه کودکی در راه و
    نه سايهساری که تو بودی ...
    „تو هم با ما نبودی!”


    ديوارِ سنگچينِ خانهها،
    خوابهای کودکانِ اُردیبهشت،
    کوچهباغی در مِه،
    و دورهگردی کور با چلچلهی کمانچهاش
    در پسين ايستگاهِ پنجشنبههای راهآهن.
    من هم مثل هميشه و هنوز
    با دستمالی سپيد، پاکتی سيگار و گزينهْ شعر فروغ
    چمدانی پُر از ترانه و شبنم
    دل و دستی تشنه از لمسِ تبسمِ تو
    و سلامی ساده و چتری مشترک
    تا خوابِ دورِ نور میروم.


    برهنه به بستر بیکسی مُردن، تو از يادم نمیروی
    خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمیروی
    گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بیقرار، تو از يادم نمیروی
    سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی،
    تو از يادم نمیروی
    سوزَنريزِ بیامانِ باران، بر پيچک و ارغوان،
    تو از يادم نمیروی
    تو ... تو با من چه کردهای که از يادم نمیروی؟!


    دير آمدی ... دُرُست!
    پرستارِ پروانه و ارغوان بودهای، دُرُست!
    مراقب خواناترين ترانه از هقهقِ گريه بودهای، دُرُست!
    رازدارِ آوازِ اهل باران بودهای، دُرُست!
    خواهرِ غمگينترين خاطراتِ دريا بودهای، دُرُست!
    اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بیخبر، چرا؟


    آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
    چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
    تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
    تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
    باز عابران، همان عابرانِ خستهی هميشگی بودند
    باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
    شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
    من اما از همان اولِ بارانِ بیقرار میدانستم
    ديدار دوبارهی ما مُيَسّر است... ریرا!
    مرا نان و آبی، علاقهی عريانی،
    ترانهی خُردی، توشهی قناعتی بس بود
    تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.


    واپسین نشانی..


    آسمان، آبی ...
    و شهر، تمام شهر
    تا خوابِ نزديک به صبح نماز ... خلوت!


    شبی که رفت
    غروبِ روشنش را از ياد نخواهم بُرد.


    آن شب که تو رفتی، باز آسمان آبی بود
    باز تمام شهر خلوت بود
    و باز پايانِ پسينی غريب که بمبارانِ محلههای ساکتش
    از همان عطسهی حُباب و هول و ولای سپيدهدم پيدا بود
    تمام مردمِ شهر به درههای دور گريخته بودند
    گهوارهيی شکسته در کوچه و
    نامهی مچالهيی در باد ...!
    دو سه ستارهی نوخط از خوابِ مدرسه
    به جانب کيسههای ماسه و
    سربندهای باران و ولوله میرفتند.
    آژير احتمالِ „نه ای خدا!” ،
    زُقزُق زخمی کهنه در پسِ پيراهنِ عزا،
    سوالی ساده و سوالی ساکت،
    سوالی که حتما بیچرا، ریرا!
    پردهی سنگينِ خانه را از بوی باروت و بيم پس میزنم
    يک لحظه تو در کوچهی روبهرو پديدار میشوی
    گريبانِ دخترانهی تو گُلگون است
    کبوتری سر بُريده در آغوش،
    به جانبِ امدادِ آدميان میدَوی.
    باد میآيد
    باران میآيد
    نه، چيزی نيست
    ميدانِ ساکت پسين و
    چند پيادهی پُر شتاب ... ،
    فقط همين!
    تو چيزی، انگار بستهای به کودکی میسِپُری
    پنچرهی خانه را نشانش میدهی
    نزديکتر از هميشه با همان روسریِ نازکِ قشنگ
    انگار آژيرِ قرمزِ اين وقتِ نامراد را نشنيدهای ... ریرا!


    کودک به جانب درگاهِ خانه میدَود،
    پلهها را در باورِ معجزه طی میکنم،
    پيش از دقالباب
    در به کوچه گشوده خواهد شد.
    رازی در راهست!
    نگاه میکنم
    نه، چيزی نيست
    نه کودکی در راه و
    نه سايهساری که تو بودی ...
    „تو هم با ما نبودی!”


    ديوارِ سنگچينِ خانهها،
    خوابهای کودکانِ اُردیبهشت،
    کوچهباغی در مِه،
    و دورهگردی کور با چلچلهی کمانچهاش
    در پسين ايستگاهِ پنجشنبههای راهآهن.
    من هم مثل هميشه و هنوز
    با دستمالی سپيد، پاکتی سيگار و گزينهْ شعر فروغ
    چمدانی پُر از ترانه و شبنم
    دل و دستی تشنه از لمسِ تبسمِ تو
    و سلامی ساده و چتری مشترک
    تا خوابِ دورِ نور میروم.


    برهنه به بستر بیکسی مُردن، تو از يادم نمیروی
    خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمیروی
    گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بیقرار، تو از يادم نمیروی
    سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی،
    تو از يادم نمیروی
    سوزَنريزِ بیامانِ باران، بر پيچک و ارغوان،
    تو از يادم نمیروی
    تو ... تو با من چه کردهای که از يادم نمیروی؟!


    دير آمدی ... دُرُست!
    پرستارِ پروانه و ارغوان بودهای، دُرُست!
    مراقب خواناترين ترانه از هقهقِ گريه بودهای، دُرُست!
    رازدارِ آوازِ اهل باران بودهای، دُرُست!
    خواهرِ غمگينترين خاطراتِ دريا بودهای، دُرُست!
    اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بیخبر، چرا؟


    آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
    چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
    تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
    تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
    باز عابران، همان عابرانِ خستهی هميشگی بودند
    باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
    شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
    من اما از همان اولِ بارانِ بیقرار میدانستم
    ديدار دوبارهی ما مُيَسّر است... ریرا!
    مرا نان و آبی، علاقهی عريانی،
    ترانهی خُردی، توشهی قناعتی بس بود
    تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.


    - - - Updated - - -

    میدانم
    حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
    حالا همه میدانند که همهی ما يکطوری غريب
    يک طوری ساده و دور
    وابستهی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقهايم.


    آن روز
    همان روز که آفتاب بالا آمده بود
    دفتر مشق ما
    هنوز خوابِ عصر جمعه را میديد.
    ما از اولِ کتاب و کبوتر
    تا ترانهی دلنشين پريا
    ریرا و دريا را دوست میداشتيم.


    ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پيالهی آب نخواهم گرفت
    ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
    ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
    ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
    نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
    ديگر نه بُنبستِ باد و
    نه بلندای ديوارِ بیسوال ...!
    من، همين منِ ساده ... باور کن
    برای يکبار برخاستن
    هزارهزار بار فروافتادهام.


    ديگر میدانم
    نشانیها همه دُرُست!
    کوچه همان کوچهی قديمی و
    کاشی همان کاشیِ شبْ شکستهی هفتم،
    خانه همان خانه و باد که بیراه و بستر که تهی!


    ها ریرا، میدانم
    حالا میدانم همهی ما
    جوری غريب ادامهی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريهايم.
    گريه در گريه، خنده به شوق،
    نوش! نوش ... لاجرعهی ليالی!
    در جمع من و اين بُغضِ بیقرار،
    جای تو خالی!

    [ میهمان گرامی برای مشاهده لینک ها نیاز به ثبت نام دارید]
    ویرایش توسط DesironnA : Monday 28 January 2013 در ساعت 04:28 PM
    ..




  2. کاربران زیر از DesironnA به خاطر این پست تشکر کرده اند:


  3. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. دانلود آلبوم جدید "سکرت گاردن" "Secret Garden" بیکام....
    توسط schadmehr در انجمن ویولن کلاسیک
    پاسخ: 8
    آخرين نوشته: Friday 2 December 2011, 06:44 PM
  2. John Williams and "The Empire" Strike Back
    توسط Khashayar در انجمن NoteAhang English Music Discussion
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Wednesday 21 January 2009, 12:39 PM
  3. Nomad Factory "analog signature"LM-662
    توسط Reza Hadipour در انجمن نرم افزارهای آهنگسازی و ابزار جانبی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 9 October 2007, 06:29 AM
  4. Nomad Factory "analog signature"EQP-4
    توسط Reza Hadipour در انجمن نرم افزارهای آهنگسازی و ابزار جانبی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 9 October 2007, 06:27 AM
  5. Nomad Factory "analog signature"SC-226
    توسط Reza Hadipour در انجمن نرم افزارهای آهنگسازی و ابزار جانبی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 9 October 2007, 06:25 AM

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •