تعرفه تبلیغات
آگهی های ویژه انجمن ها [ ثبت آگهی ]

لیست کاربران برچسب شده در تاپیک

نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: طنز و رندي در لسان حافظ شيراز

  1. #1
    كاربر فعال شعر و ترانه

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    كاربر فعال شعر و ترانه
    شماره عضویت
    1586
    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    سن
    29
    نوشته ها
    1,599
    میانگین پست در روز
    0.35
    تشکر از پست
    4,402
    1,473 بار تشکر شده در 815 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 0/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض طنز و رندي در لسان حافظ شيراز


    0 Not allowed! Not allowed!



    طنز در ديوان حافظ شيرازي
    ابولفضل زرويي نصرآباد



    هنگام تنگدستي، در عيش و كوش و مستي
    كاين كيمياي هستي، قارون كند گدا را

    غالباً مرسوم است كه انسان فقير را به قناعت تشويق مي‌كنند تا امورش اصلاح پذيرد. خواجه حتي در اين مورد نيز طالبات تجربت را به وسيله يك شوخي عميق نصيحت مي‌كند و مي‌گويد: وقت تگندستي به خوشگذراني و مستي روي بياور، چرا كه در هنگام مستي، انسان هيچ فرقي ميان شاه و گدا نمي‌بيند!
    اصولاً وقتي آدم نسبت به دارايي دنيا بي‌اعتنا شود، چه نيازي به كيميا دارد؟
    ***
    به خدا كه جرعه‌اي ده، تو به حافظ سحرخيز
    كه دعاي صبحگاهي، اثري كند شما را

    زهاد و عباد، سحر برمي‌خيزند تا با دعا به درگاه باري تعالي، از بار معاصي بكاهند و آمرزش بخواهند. حتي در اينجا هم كه حرف از عوالم روحاني است، خواجه دست از مزاح و رندي برنداشته و دليل سحرخيزي خود را نوشيدن شراب صبوحي ذكر كرده است و خطاب به معشوق، فرموده: اگر مي‌خواهي كه دعاي صبحگاهي حافظ در حق تو مستجاب شود، جرعه‌اي شراب به او بده تا با سوز و گداز بيشتري در حق تو دعا كند!
    ***
    صوفي بيا كه آينه صافي است، جام را
    تا بنگري صفاي مي لعل فام را
    يكي از وجوه تسميه تصوف؛ «صفا»ست. صاف بودن قلب و دست و عمل، از مختصات صوفي واقعي است. خواجه در اين بيت، صوفيان ناصاف و ريايي را به سخره مي‌گيرد و با طعنه، در حق ايشان مي‌گويد: اي صوفي! اگر واقعاً مي‌خواهي صفاي حقيقي را ببيني، به جام شراب نظر كن تا با ديدن شراب صاف و سرخ رنگ داخل آن، كه به مثابه قلب جام است، صفاي واقعي را حس كني.
    ***
    دوش از مسجد سوي ميخانه آمد، پير ما
    چيست ياران طريقت، بعد از اين، تدبير ما
    ما مريدان، روي، سوي ميخانه چون آريم چون
    روي، سوي خانه خمار دارد پير ما
    خواجه در اين دو بيت، دو زيرآبي رندانه رفته است. اول آنكه گفته است: «سوي ميخانه آمد. » در حالي كه قاعدتاً بايست مي‌گفت: «سوي ميخانه رفت. » يا «سوي ميخانه شد. » كما اينكه جاي ديگر گفته: «زاهد خلوت‌نشين، دوش به ميخانه شد. »
    مصدر «آمدن» را جايي به‌كار مي‌برند كه مرتكب‌شونده فعل، به طرف گوينده خبر در حال حركت باشد. وقتي حافظ مي‌گويد: «شيخ ما به سوي ميخانه آمده، به‌طور غيرمستقيم بيان مي‌كند كه خودش هم در همان حوالي ميخانه پرسه مي‌زده است!
    ***
    مي‌كند حافظ دعايي، بشنو آميني بگو
    روزي ما باد لعل شكرافشان شما
    از ترفندهاي رندانه حافظ است. او كه از بي‌التفاتي معشوق، خبر دارد با طرح يك تقاضاي كوچك، معشوق را وا مي‌دارد تا براي كامروا شدن حافظ دعا كند.
    «آمين» گفتم معشوق، به عبارتي، جواب مثبت به درخواست حافظ است.
    ***
    تيري كه زدي بر دلم از غمزه خطا رفت
    تا باز چه انديشه كند، رأي صوابت؟
    تير غمزه، تيري نيست كه خطا كند. خواجه، خود از همه بهتر بر اين نكته واقف است. منتهي لذتي كه عاشق از چشمك معشوق مي‌برد، چيزي نيست كه او را كاملاً ارضا كند. از آنجا كه خواجه در پي تكرار درك لذت اوليه است، به اين شيوه رندانه، خواسته معشوق را جري كند تا بدون هيچ درخواستي تمنايش برآورده شود.
    او مي‌گويد: «من حواسم جاي ديگر بود و متوجه چشمكي كه به من زدي، نشدم، حالا ديگر خود داني، هر چه شما بخواهي و صلاح بداني، همان درست است! »
    ***
    حافظ از دولت عشق تو، سليماني شد
    يعني از وصل تواش، نيست به جز باد به دست
    شوخي ظريف حافظ در اين بيت، شايد نيازي به توضيح نداشته باشد.
    مصرع اول: مدح است و مصرع دوم ذم!
    خواجه مي‌گويد: «من با بهره‌وري از عشق تو، مثل حضرت سليمان شده‌ام! يعني همان طور كه سليمان بر باد حاكم بود و حكم مي‌راند، من هم بعد از اين همه سال در آرزوي وصل تو بودن، باد هوا نصيبم شده است. »
    ***
    فقيه مدرسه، دي مست بود و فتوي داد
    كه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است
    مستي و راستي! انتقاد به دينداراني كه استفاده از اموال اوقاف را براي خود حلال مي‌دانسته‌اند ولي شراب را حرام!
    در جاي ديگر در همين فضا مي‌گويد:
    بيا كه خرقه ما گر چه وقف ميكده‌هاست
    ز مال وقف‌ نبيني به نام من درسي
    ***
    در مذهب ما باده حلال است وليكن
    بي روي تو، اي سرو گل‌اندام، حرام است
    استدلال رندانه! يادآور رباعي خيام كه: «مي گرچه حرام است، ولي تا كه خورد و... با كه خورد! »
    سعدي گويد:
    من آن نيم كه حلال از حرام نشناسم
    شراب با تو حلال است و آب بي تو حرام
    ***
    ماييم و آستانه عشق و سر نياز
    تا خواب خوش، كه را برد اندر كنار دوست؟
    نوعي خط و نشان كشيدن براي مدعيان زهد و پارسايي است: ما سر نياز بر آستانه معشوق گذاشته‌ايم و شما را خواب خوش بي‌خبري درگرفته است.
    ببينيم عاقبت‌الامر، شما به مقصود مي‌رسيد يا ما؟
    پيوند عمر، بسته به مويي است، هوش دار
    غمخوار خويش باش، غم روزگار چيست؟
    بنشين غصه آخر و عاقبت خود را بخور غم دنيا را مي‌خوري كه چي؟
    به قول لاادري: خوني كه مي‌خوري به دل روزگار كن.
    ***
    سهو و خطاي بنده، گرش اعتبار نيست
    معني عفو و رحمت آمرزگار چيست؟
    اگر قرار باشد آدميزاد را به جهت اشتباهاتش در آن جهان عذاب كند، پس رحمت و بخشش پروردگار چه معني دارد؟ اين هم طعنه‌اي است به خشك مقدساني كه هركسي را جز خودشان درخور عذاب الهي مي‌دانند.
    به قول خيام:
    يا رب تو كريمي و كريمي كرم است
    عاصي ز چه رو برون ز باغ ارم است
    با طاعتم ار ببخشي، آن نيست كرم
    با معصيتم اگر ببخشي، كرم است!
    ***
    پير ما گفت: «خطا بر قلم صنع نرفت»
    آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
    در آفرينش الهي كه سخت دوپهلوست، معلوم نيست كه خطا رفته است يا نه ولي پير ما گفت كه هيچ خطايي در آفرينش نيست. آفرين! مرحبا بر نظر شيخ ما كه تا اين حد خطاپوش است!
    اين بيت، جسورانه‌ترين، رندانه‌ترين و از سطح بالاترين نمونه‌هاي طنز حافظ است.
    ***
    شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد
    بنده طلعت آن باش كه آني دارد
    شيوه حور و پري گرچه لطيف است، ولي
    خوبي آن است و لطافت كه فلاني دارد
    «آن» در شعر حافظ، بعضاً سؤال‌برانگيز است (مثل «چيز» در غزليات مولانا) و از مواردي است كه به نظر مي‌رسد خواجه براي دست انداختن آيندگان در شعرش آورده است.
    ***
    غيرتم كشت كه محبوب جهاني، ليكن
    روز و شب، عربده با خلق خدا نتوان كرد!
    اين بيت، ناخودآگاه خواننده را به ياد قضيه آن عرب مي‌اندازد كه وقتي مادرش را با مردي در خلوت ديد، مادرش را كشت. گفتند: چرا آن مرد را نكشتي؟ گفت: من كه نمي‌توانم هر روز يك مرد را بكشم؟
    و همچنين «اسكندر» كه كسي به او گفت: فلان سرباز دون پايه تو، عاشق دخترت شده است! او را بكش. «اسكندر» گفت: اگر قرار باشد هر كس كه با ما دشمن است، بكشيم و هركس را هم كه دوستمان دارد، بكشيم، ديگر كسي نمي‌ماند كه بر او حكومت كنيم!
    ***
    برو اي زاهد خودبين كه ز چشم من و تو
    راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
    خواجه از ديرباز، با زاهدان مردم فريب، سر ناسازگاري دارد و آني از افشاي منويات آنان دست نمي‌كشد. او مضمون رباعي خيام را آورده منتها نه خطاب به يك شخص نامعلوم، بلكه خطاب به زاهد:
    اسرار ازل را نه تو داني و نه من
    وين حرف معما نه تو خواني و نه من
    هست از پس پرده گفت و گوي من و تو
    چون پرده برافتد، نه تو ماني و نه من
    ***
    چو ذكر خير طلب مي‌كني، سخن اين است
    كه در بهاي سخن، سيم و زر دريغ مدار
    اي شاه، خيال نكن كه من تو را براي خوبي تو مدح مي‌گويم. اين فقط به طمع صله و انعام براي گذران زندگي است وگرنه از تو همچين دل خوشي هم ندارم. اگر مي‌خواهي مدحت كنم، بايد بداني كه بي‌مايه فطير است.
    ***
    ز كوي ميكده برگشته‌ام، ز راهش خطا،
    مرا دگر ز كرم با ره صواب انداز
    اين بيت، متضمن دو معني است:
    1- من از كوي ميكده بازگشته‌ام و به اشتباه خود پي برده‌ام، حال مرحمت كن و مرا از راهي كه خطا بوده است، به راه درست هدايت كن.
    2- من از روي اشتباه و ناداني، از كوي ميكده بازگشته‌ام، لطف كن و مرا باز به همان راه درستي كه در پيش داشتم (ميكده) هدايت كن. به قول مولانا:
    آن ره كه من آمدم كدام است
    تا باز روم كه كار خام است
    به‌طور قطع و يقين خواجه به معناي دوم بيشتر توجه داشته است.
    ویرایش توسط kaka : Saturday 17 January 2009 در ساعت 01:14 PM

  2. 5 کاربر برای این پست از kaka تشکر کرده اند:


  3. # ADS
     

  4. #2
    aryavira آواتار ها
    کاربر جدید

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر جدید
    شماره عضویت
    60886
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    سن
    44
    نوشته ها
    23
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر از پست
    15
    91 بار تشکر شده در 21 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 0/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    [quote=kaka;68487]



    طنز در ديوان حافظ شيرازي
    ابولفضل زرويي نصرآباد



    هنگام تنگدستي، در عيش و كوش و مستي
    كاين كيمياي هستي، قارون كند گدا را

    غالباً مرسوم است كه انسان فقير را به قناعت تشويق مي‌كنند تا امورش اصلاح پذيرد. خواجه حتي در اين مورد نيز طالبات تجربت را به وسيله يك شوخي عميق نصيحت مي‌كند و مي‌گويد: وقت تگندستي به خوشگذراني و مستي روي بياور، چرا كه در هنگام مستي، انسان هيچ فرقي ميان شاه و گدا نمي‌بيند!
    اصولاً وقتي آدم نسبت به دارايي دنيا بي‌اعتنا شود، چه نيازي به كيميا دارد؟
    ***
    به خدا كه جرعه‌اي ده، تو به حافظ سحرخيز
    كه دعاي صبحگاهي، اثري كند شما را

    زهاد و عباد، سحر برمي‌خيزند تا با دعا به درگاه باري تعالي، از بار معاصي بكاهند و آمرزش بخواهند. حتي در اينجا هم كه حرف از عوالم روحاني است، خواجه دست از مزاح و رندي برنداشته و دليل سحرخيزي خود را نوشيدن شراب صبوحي ذكر كرده است و خطاب به معشوق، فرموده: اگر مي‌خواهي كه دعاي صبحگاهي حافظ در حق تو مستجاب شود، جرعه‌اي شراب به او بده تا با سوز و گداز بيشتري در حق تو دعا كند!
    ***
    صوفي بيا كه آينه صافي است، جام را
    تا بنگري صفاي مي لعل فام را
    يكي از وجوه تسميه تصوف؛ «صفا»ست. صاف بودن قلب و دست و عمل، از مختصات صوفي واقعي است. خواجه در اين بيت، صوفيان ناصاف و ريايي را به سخره مي‌گيرد و با طعنه، در حق ايشان مي‌گويد: اي صوفي! اگر واقعاً مي‌خواهي صفاي حقيقي را ببيني، به جام شراب نظر كن تا با ديدن شراب صاف و سرخ رنگ داخل آن، كه به مثابه قلب جام است، صفاي واقعي را حس كني.
    ***
    دوش از مسجد سوي ميخانه آمد، پير ما
    چيست ياران طريقت، بعد از اين، تدبير ما
    ما مريدان، روي، سوي ميخانه چون آريم چون
    روي، سوي خانه خمار دارد پير ما
    خواجه در اين دو بيت، دو زيرآبي رندانه رفته است. اول آنكه گفته است: «سوي ميخانه آمد. » در حالي كه قاعدتاً بايست مي‌گفت: «سوي ميخانه رفت. » يا «سوي ميخانه شد. » كما اينكه جاي ديگر گفته: «زاهد خلوت‌نشين، دوش به ميخانه شد. »
    مصدر «آمدن» را جايي به‌كار مي‌برند كه مرتكب‌شونده فعل، به طرف گوينده خبر در حال حركت باشد. وقتي حافظ مي‌گويد: «شيخ ما به سوي ميخانه آمده، به‌طور غيرمستقيم بيان مي‌كند كه خودش هم در همان حوالي ميخانه پرسه مي‌زده است!
    ***
    مي‌كند حافظ دعايي، بشنو آميني بگو
    روزي ما باد لعل شكرافشان شما
    از ترفندهاي رندانه حافظ است. او كه از بي‌التفاتي معشوق، خبر دارد با طرح يك تقاضاي كوچك، معشوق را وا مي‌دارد تا براي كامروا شدن حافظ دعا كند.
    «آمين» گفتم معشوق، به عبارتي، جواب مثبت به درخواست حافظ است.
    ***
    تيري كه زدي بر دلم از غمزه خطا رفت
    تا باز چه انديشه كند، رأي صوابت؟
    تير غمزه، تيري نيست كه خطا كند. خواجه، خود از همه بهتر بر اين نكته واقف است. منتهي لذتي كه عاشق از چشمك معشوق مي‌برد، چيزي نيست كه او را كاملاً ارضا كند. از آنجا كه خواجه در پي تكرار درك لذت اوليه است، به اين شيوه رندانه، خواسته معشوق را جري كند تا بدون هيچ درخواستي تمنايش برآورده شود.
    او مي‌گويد: «من حواسم جاي ديگر بود و متوجه چشمكي كه به من زدي، نشدم، حالا ديگر خود داني، هر چه شما بخواهي و صلاح بداني، همان درست است! »
    ***
    حافظ از دولت عشق تو، سليماني شد
    يعني از وصل تواش، نيست به جز باد به دست
    شوخي ظريف حافظ در اين بيت، شايد نيازي به توضيح نداشته باشد.
    مصرع اول: مدح است و مصرع دوم ذم!
    خواجه مي‌گويد: «من با بهره‌وري از عشق تو، مثل حضرت سليمان شده‌ام! يعني همان طور كه سليمان بر باد حاكم بود و حكم مي‌راند، من هم بعد از اين همه سال در آرزوي وصل تو بودن، باد هوا نصيبم شده است. »
    ***
    فقيه مدرسه، دي مست بود و فتوي داد
    كه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است
    مستي و راستي! انتقاد به دينداراني كه استفاده از اموال اوقاف را براي خود حلال مي‌دانسته‌اند ولي شراب را حرام!
    در جاي ديگر در همين فضا مي‌گويد:
    بيا كه خرقه ما گر چه وقف ميكده‌هاست
    ز مال وقف‌ نبيني به نام من درسي
    ***
    در مذهب ما باده حلال است وليكن
    بي روي تو، اي سرو گل‌اندام، حرام است
    استدلال رندانه! يادآور رباعي خيام كه: «مي گرچه حرام است، ولي تا كه خورد و... با كه خورد! »
    سعدي گويد:
    من آن نيم كه حلال از حرام نشناسم
    شراب با تو حلال است و آب بي تو حرام
    ***
    ماييم و آستانه عشق و سر نياز
    تا خواب خوش، كه را برد اندر كنار دوست؟
    نوعي خط و نشان كشيدن براي مدعيان زهد و پارسايي است: ما سر نياز بر آستانه معشوق گذاشته‌ايم و شما را خواب خوش بي‌خبري درگرفته است.
    ببينيم عاقبت‌الامر، شما به مقصود مي‌رسيد يا ما؟
    پيوند عمر، بسته به مويي است، هوش دار
    غمخوار خويش باش، غم روزگار چيست؟
    بنشين غصه آخر و عاقبت خود را بخور غم دنيا را مي‌خوري كه چي؟
    به قول لاادري: خوني كه مي‌خوري به دل روزگار كن.
    ***
    سهو و خطاي بنده، گرش اعتبار نيست
    معني عفو و رحمت آمرزگار چيست؟
    اگر قرار باشد آدميزاد را به جهت اشتباهاتش در آن جهان عذاب كند، پس رحمت و بخشش پروردگار چه معني دارد؟ اين هم طعنه‌اي است به خشك مقدساني كه هركسي را جز خودشان درخور عذاب الهي مي‌دانند.
    به قول خيام:
    يا رب تو كريمي و كريمي كرم است
    عاصي ز چه رو برون ز باغ ارم است
    با طاعتم ار ببخشي، آن نيست كرم
    با معصيتم اگر ببخشي، كرم است!
    ***
    پير ما گفت: «خطا بر قلم صنع نرفت»
    آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
    در آفرينش الهي كه سخت دوپهلوست، معلوم نيست كه خطا رفته است يا نه ولي پير ما گفت كه هيچ خطايي در آفرينش نيست. آفرين! مرحبا بر نظر شيخ ما كه تا اين حد خطاپوش است!
    اين بيت، جسورانه‌ترين، رندانه‌ترين و از سطح بالاترين نمونه‌هاي طنز حافظ است.
    ***
    شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد
    بنده طلعت آن باش كه آني دارد
    شيوه حور و پري گرچه لطيف است، ولي
    خوبي آن است و لطافت كه فلاني دارد
    «آن» در شعر حافظ، بعضاً سؤال‌برانگيز است (مثل «چيز» در غزليات مولانا) و از مواردي است كه به نظر مي‌رسد خواجه براي دست انداختن آيندگان در شعرش آورده است.
    ***
    غيرتم كشت كه محبوب جهاني، ليكن
    روز و شب، عربده با خلق خدا نتوان كرد!
    اين بيت، ناخودآگاه خواننده را به ياد قضيه آن عرب مي‌اندازد كه وقتي مادرش را با مردي در خلوت ديد، مادرش را كشت. گفتند: چرا آن مرد را نكشتي؟ گفت: من كه نمي‌توانم هر روز يك مرد را بكشم؟
    و همچنين «اسكندر» كه كسي به او گفت: فلان سرباز دون پايه تو، عاشق دخترت شده است! او را بكش. «اسكندر» گفت: اگر قرار باشد هر كس كه با ما دشمن است، بكشيم و هركس را هم كه دوستمان دارد، بكشيم، ديگر كسي نمي‌ماند كه بر او حكومت كنيم!
    ***
    برو اي زاهد خودبين كه ز چشم من و تو
    راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
    خواجه از ديرباز، با زاهدان مردم فريب، سر ناسازگاري دارد و آني از افشاي منويات آنان دست نمي‌كشد. او مضمون رباعي خيام را آورده منتها نه خطاب به يك شخص نامعلوم، بلكه خطاب به زاهد:
    اسرار ازل را نه تو داني و نه من
    وين حرف معما نه تو خواني و نه من
    هست از پس پرده گفت و گوي من و تو
    چون پرده برافتد، نه تو ماني و نه من
    ***
    چو ذكر خير طلب مي‌كني، سخن اين است
    كه در بهاي سخن، سيم و زر دريغ مدار
    اي شاه، خيال نكن كه من تو را براي خوبي تو مدح مي‌گويم. اين فقط به طمع صله و انعام براي گذران زندگي است وگرنه از تو همچين دل خوشي هم ندارم. اگر مي‌خواهي مدحت كنم، بايد بداني كه بي‌مايه فطير است.
    ***
    ز كوي ميكده برگشته‌ام، ز راهش خطا،
    مرا دگر ز كرم با ره صواب انداز
    اين بيت، متضمن دو معني است:
    1- من از كوي ميكده بازگشته‌ام و به اشتباه خود پي برده‌ام، حال مرحمت كن و مرا از راهي كه خطا بوده است، به راه درست هدايت كن.
    2- من از روي اشتباه و ناداني، از كوي ميكده بازگشته‌ام، لطف كن و مرا باز به همان راه درستي كه در پيش داشتم (ميكده) هدايت كن. به قول مولانا:
    آن ره كه من آمدم كدام است
    تا باز روم كه كار خام است
    به‌طور قطع و يقين خواجه به معناي دوم بيشتر توجه داشته است.


    احسنت راجع به حضرت حافظ مطالب زیبایی درج کرده بودین
    بسیار زیبا بسیار زیبا
    و این بیت رو اضافه کنیم
    به مطالب ... میگه
    گفتم خراج مصر طلب میکند لبت گفتا در این معامله کمتر زیان کنند ...

    یه بوسه با خراج مصر تازه بازم میگه ای بگیری زیان کمتر کردی ...

  5. 3 کاربر برای این پست از aryavira تشکر کرده اند:


  6. #3
    m_rv_2008 آواتار ها
    کاربر نمونه

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر نمونه
    شماره عضویت
    24013
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    نوشته ها
    806
    میانگین پست در روز
    0.23
    تشکر از پست
    478
    3,439 بار تشکر شده در 657 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 211/20
    Given: 76/14
    میزان امتیاز
    10

    مدال های دریافت شده

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    آقا چيزي كه من ميدونم او لمس هم كردم اينه كه اشعار حافظ سه دسته هستن. اونا كه قبل از آشنايي با عرفان گفته. اونا كه بعد از آشنايي و ستيز با اين تفكر جديد گفته. و اونا كه دربست مخلص عارفان وقتش شده و ديگه درويش شده. از نوع اول اونا كه چاپلوسي كرده برا امرا و حكام. از نوع دوم اونجا كه مثلا ميگه ره ميخانه و مسجد كدام است و از نوع سوم هم اونجاها كه مثلا ميگه دلم رميده شد و غافلم من درويش.
    بعد هم اين كه تفسير كردن شعرهاي حافظ علي الخصوص نوع دوم و سوم از كسي بر مياد كه خودش در عوالم فقري و درويشي گامي زده باشه و سلوكي كرده باشه. و گرنه كار هر بز نيست خرمن كوفتن.
    به اصطلاح دكتر و مهندس و استاد دانشگاه و اينا كه نميشه حافظ و در درجات بعد عرفاي عظام ديگه مثل باباطاهر و عطار و سعدي و مولوي و اينا رو تفسير كرد.
    از شعراي عارف معاصر ميتونيد بريد كتاب اسرارالعشق اثر آقاي ايزدگشسب رو كه ملقب به درويش ناصرعلي بود و مقبرشون در تكيه ناصرعلي تخته فولاد اصفهانه پيدا كنيد و بخونيد تا متوجه بشيد وقتي در يه مسير فكري باشيد شعرها هم يه رنگ و بو ميگيره و ميبينيد كه اين شعرها با شعر عرفاي عارف عظام درگذشته هيچ تفاوتي نداره. هرچند خود آقاي ناصرعلي هم خرقه تهي كردن و نيستن ولي به هر حال. اين كه حافظ اينجا شوخي كرده و اينجا رندي كرده و اينجا جدي بوده رو بايد اهل عرفان بگن و بس.

  7. کاربران زیر از m_rv_2008 به خاطر این پست تشکر کرده اند:


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. مشاعره با اشعار حافظ
    توسط fanoos در انجمن بخش عمومی شعر و ترانه
    پاسخ: 97
    آخرين نوشته: Tuesday 18 November 2008, 03:55 PM
  2. تاثیر ادبیات ایرانی در ادب جهان
    توسط kaka در انجمن بزرگان شعر و ادب
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: Monday 17 November 2008, 06:38 PM

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •