تعرفه تبلیغات
آگهی های ویژه انجمن ها [ ثبت آگهی ]

لیست کاربران برچسب شده در تاپیک

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 16 از 27

موضوع: فريدون مشيري

  1. #1
    nabegheh95 آواتار ها
    مسئول بخش شعر و ترانه

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    مسئول بخش شعر و ترانه
    شماره عضویت
    678
    تاریخ عضویت
    Feb 2007
    نوشته ها
    457
    میانگین پست در روز
    0.10
    تشکر از پست
    514
    530 بار تشکر شده در 276 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض فريدون مشيري


    0 Not allowed! Not allowed!
    فريدون مشيری در سی‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش مي‌رسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.

    به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگي‌هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكي‌ام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد به شعر و ادبيات علاقه‌مند بوده و گاهي شعر می گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نیز شعر مي‌گفته و نجم تخلص مي‌كرده و ديوان شعری دارد كه چاپ نشده است.

    مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار می‌پرداخت و شبها به تحصيل ادامه می‌داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد مي‌كرد .

    مشيري اما كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه‌هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر مي‌پرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سال‌هاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه و زن روز را بر عهده داشت.

    فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار (متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كرده‌اند.

    مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريباً از پانزده سالگي شروع كرد. سروده‌هاي نوجواني او تحت تاثير شاهنامه‌خواني‌هاي پدرش شکل گرفته كه از آن جمله، اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :
    چرا كشور ما شده زيردست
    چرا رشته ملك از هم گسست
    چرا هر كه آيد ز بيگانگان
    پي قتل ايران ببندد ميان
    چرا جان ايرانيان شد عزيز
    چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
    برانيد دشمن ز ايران زمين
    كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
    چو از خاتمي اين نگين كم شود
    همه ديده‌ها پر ز شبنم شود

    انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه مي‌گويد: ” چهارپاره‌هايي بود كه گاهي سه مصرع مساوي با يك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا. آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سايه) ، سياوش كسرايي، اخوان ثالث و محمد زهري بودند كه به همين سبك شعر مي‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته ما بي‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه كامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودكي، فردوسي و ... را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث مي‌كرديم و بر آن تكيه مي‌كرديم. “

    مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي‌ همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسيقي در مشيري به گونه‌اي بوده است كه هر بار سازي نواخته مي‌شده مايه آن را مي‌گفته، مايه‌شناسي‌اش را مي‌دانسته، بلكه مي‌گفته از چه رديفي است و چه گوشه‌اي، و آن گوشه را بسط مي‌داده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجسته‌ترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژه‌ای همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضل‌الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي مي‌كرد و منزل او در خيابان لاله‌زار (كوچه‌اي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران مي‌آمدند هر شب موسيقي گوش مي‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل‌الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار يا ويولون مي‌پرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي‌داد. “

    فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نيوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.
    منبع :[ میهمان گرامی برای مشاهده لینک ها نیاز به ثبت نام دارید]
    من از هواي عشق تو ، دل بکنم يا نکنم

  2. 9 کاربر برای این پست از nabegheh95 تشکر کرده اند:


  3. # ADS
     

  4. #2
    nabegheh95 آواتار ها
    مسئول بخش شعر و ترانه

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    مسئول بخش شعر و ترانه
    شماره عضویت
    678
    تاریخ عضویت
    Feb 2007
    نوشته ها
    457
    میانگین پست در روز
    0.10
    تشکر از پست
    514
    530 بار تشکر شده در 276 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    رستگاری



    از تو مي‌پرسم، اي اهورا
    با شما، صحبت از «من» خطا رفت
    من كه باشم؟ بقاي شما باد

    اي اهورا
    من كه امروز، در باغ گيتي
    چون درختي همه برگ و بارم
    رنج‌هاي گران پدر را
    با كدامين زبان پاس دارم
    سر به پاي پدر مي‌گذارم
    جان به راه پدر مي‌سپارم

    ياد جان سوختن‌هاي مادر
    لحظه‌اي از وجودم جدا نيست
    پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را
    قدر يك موي مادر بها نيست
    او خدا نيست، اما وفايش
    كمتر از لطف و مهر خدا نيست...




    پوزش



    گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل
    دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است
    در ضمير يكدگر
    باغ گل روياندن است

    گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست
    باغبانش، رنج تا گل بردمد
    گفته بودم گر به بار آيد درست
    زندگي را چون بهشت
    تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

    گفته بودم، ليك، با من كس نگفت
    خاك را از ياد بردي خاك را
    لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ
    بذرهاي آرزويي پاك را

    آب و خورشيد و نسيم و مهر را
    زانچه مي‌بايست افزون داشتم
    شوربختي بين كه با آن شوق و رنج
    « در زمين شوره سنبل» كاشتم
    - گل؟
    چه جاي گل، گياهي برنخاست
    در پي صد بار بذرافشاني‌ام
    باغ من، اينك بيابان است و بس
    وندر آن من مانده با حيراني‌ام

    پوزشم را مي‌پذيري،
    بي‌گمان
    عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست
    دوستي بذري‌ست، اما هر دلي
    درخور پروردن اين دانه نيست.


    پرتو تابان



    در آن ستاره كسي‌ست
    كه نيمه شب‌ها همراه قصه‌هاي من است
    ستاره‌هاي سرشك مرا، كه مي‌بيند
    به رمز و راز و نگاه و اشاره مي‌پرسد
    كه آن غبار پريشان چه جاي زيستن است؟

    در آن ستاره كسي‌ست
    كه در تمامي اين كهكشان سرگردان
    چو قتلگاه زمين، دوزخي نديده هنوز
    چنين كه از لب خاموش اشك او پيداست
    ميان دوزخيان نيز، كارگاه قضا
    شكسته‌بال‌تر از ما نيافريده هنوز

    در آن ستاره كسي‌ست
    كه نيك مي‌بيند
    نه سرخي شفق، اين خون بيگناهان است
    كه همچو باران از تيغ‌هاي كين جاري‌ست
    نه بانگ هلهله، فرياد دادخواهان است
    كه شعله‌وار به سرتاسر زمين جاري‌ست
    نه پايكوبي و شادي كه جنگ تن به‌تن است
    همه بهانه دين و فسانه وطن است
    شرار فتنه درين جا نمي‌شود خاموش
    كه تيغ‌ها همه تازه ا‌ست و كينه‌ها كهن است.

    هجوم وحشي اهريمنان تاريكي‌ست
    ز بام و در، كه به خشم و خروش مي‌بندند
    به روي شب‌زدگان روزن رهايي را
    سيه‌دلان سمتگر به قهر تكيه زدند
    به زير نام خدا مسند خدايي را
    چنين كه پرتو مهر
    به خانه خانه اين ملك مي‌شود خاموش
    دگر به خواب توان ديد روشنايي را

    ميان اين همه جان به خاك غلتيده
    چگونه خواب و خورم هست؟ شرم مي‌كشدم
    چگونه باز نفس مي‌كشم، نمي‌دانم.
    چگونه در دل مرداب‌هاي حيرت خويش
    صبور و ساكت و دل‌مرده، زنده مي‌مانم؟
    شبانگهان كه صفير گلوله تا دم صبح
    هزار پاره كند لحظه لحظه خواب مرا
    خيال حال تو، اي پاره پاره خفته به خاك
    به دست مرگ سپارد توان و تاب مرا
    تنت، كه جاي به جا، چشمه چشمه خون شد
    به رنگ چشمه خون كرد آفتاب مرا
    در آن ستاره كسي‌ست
    كه جز نگاه پريشان او درين ايام
    كسي نمي‌دهد از آسمان جواب مرا

    به سنگ حادثه، گر جام هستي تو شكست
    فروغ جان تو با جان اختران پيوست
    هميشه روح تو در روشني كند پرواز
    هميشه هر جا شمع و چراغ و آينه هست
    هميشه با خورشيد
    هميشه با ناهيد
    هميشه پرتويي از چهره تو تابد باز

    در آن ستاره كسي‌ست
    كه نيك مي‌داند
    سپيده‌دم‌ها شرمنده‌اند از اين همه خون
    كه تا گلوي برادركشان دل‌سنگ است
    يكي نمي‌برد از ميان خبر به خدا
    كه بين امت پيغمبران او جنگ است
    يكي نمي‌كند از بام كهكشان فرياد
    كه جاي مردم آزاده در زمين تنگ است

    در آن ستاره كسي‌ست
    چون من، نشسته كنار دريچه، تنهايي
    دل گداخته‌اي، جان ناشكيبايي
    كه نيمه شب‌ها همراه غصه‌هاي من است
    در آن ستاره، من احساس مي‌كنم، همه شب
    كسي به ماتم اين خلق، در گريستن است.
    من از هواي عشق تو ، دل بکنم يا نکنم

  5. 10 کاربر برای این پست از nabegheh95 تشکر کرده اند:


  6. #3
    Mona آواتار ها
    مسئول بازنشسته

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    مسئول بازنشسته
    شماره عضویت
    8411
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    نوشته ها
    1,157
    میانگین پست در روز
    0.28
    تشکر از پست
    2,225
    2,803 بار تشکر شده در 899 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 9/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    13

    پیش فرض كوچه


    0 Not allowed! Not allowed!
    بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
    شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

    در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
    باغ صد خاطره خنديد
    عطر صد خاطره پيچيد

    يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
    پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
    ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
    تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
    من همه محو تماشاي نگاهت

    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فرو ريخته در آب
    شاخه ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ

    يادم آيد : تو به من گفتي :
    از اين عشق حذر كن!
    لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
    آب ، آئينه عشق گذران است
    تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
    باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
    تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

    با تو گفتم :‌
    "حذر از عشق؟
    ندانم!
    سفر از پيش تو؟‌
    هرگز نتوانم!
    روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
    چون كبوتر لب بام تو نشستم،
    تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
    باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
    تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

    اشكي ازشاخه فرو ريخت
    مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
    اشك در چشم تو لرزيد
    ماه بر عشق تو خنديد،
    يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
    پاي در دامن اندوه كشيدم
    نگسستم ، نرميدم

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
    نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
    نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
    بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

    iranactor. com

  7. 9 کاربر برای این پست از Mona تشکر کرده اند:


  8. #4
    Mona آواتار ها
    مسئول بازنشسته

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    مسئول بازنشسته
    شماره عضویت
    8411
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    نوشته ها
    1,157
    میانگین پست در روز
    0.28
    تشکر از پست
    2,225
    2,803 بار تشکر شده در 899 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 9/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    13

    پیش فرض ما، همان جمع پراكنده ...


    0 Not allowed! Not allowed!
    با ياد نيما، سراينده « اي آدم ها »
    ***
    موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !

    از دل تيره امواج بلند آوا،
    كه غريقي را در خويش فرو مي برد،
    و غريوش را با مشت فرو مي كشت،
    نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،
    به كمك مي طلبيد :
    - « آي آدمها ...
    آي آدمها ... »
    ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
    به خيالي كه قضا،
    به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !
    « دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »
    هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !
    آستين ها را بالا نزديم
    دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
    تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،
    به كناري برسانيمش ! ...

    موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت.
    با غريوي،
    كه به خواموشي مي پيوست.
    با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا
    چنگ مي زد، مي آويخت...

    ما نمي دانستيم
    اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
    اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،
    اين منم،
    اين تو،
    آن همسايه،
    آن انسان!
    اين مائيم !
    ما،
    همان جمع پراكنده،
    همان تنها،
    آن تنها هائيم !

    همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
    آن صدا، اما خاموش نشد .
    - « ... آي آدم ها ... »
    « آي آدم ها ... »
    آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
    آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است!
    تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،
    خاطري آشفته ست،
    ديده اي گريان است،
    هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
    آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست.

    آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،
    آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،
    « آي آدم ها » را
    در همه جا مي شنويم .

    در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،
    ننگ مان باد اين جان !
    شرم مان باد اين نان !
    ما نشستيم و تماشا كرديم !

    در شب تار جهان
    در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !
    در دل اين همه آشوب و پريشاني
    اين از پاي فرو مي افتد،
    اين كه بردار نگونسار شده ست،
    اين كه با مرگ درافتاده است،
    اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
    اين منم،
    اين تو،
    آن همسايه !
    آن انسان،
    اين مائيم .
    ما،
    همان جمع پراكنده، همان تنها،
    آن تنها هائيم !
    اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم،
    « آي آدم ها » را مي شنويم،
    نيك مي دانيم،
    دشتي از غيب نخواهد آمد
    هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم
    با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم
    آستين ها را بالا بزنيم
    دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
    مهرباني را،
    دانائي را،
    بر بلنداي جهان،
    بنشانيمش ... !

    - « آي آدم ها ... !
    موج مي آيد ... »

    iranactor. com

  9. 8 کاربر برای این پست از Mona تشکر کرده اند:


  10. #5
    ftf آواتار ها
    کاربر انجمن

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر انجمن
    شماره عضویت
    25762
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    نوشته ها
    74
    میانگین پست در روز
    0.02
    تشکر از پست
    123
    89 بار تشکر شده در 48 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 0/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    10

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    نسیمی از دیار آشتی

    باری اگر روزی کسی از من بپرسد
    چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

    من می گشایم پیش رویش دفترم را
    گریان و خندان بر می افرازم سرم را

    آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
    تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است

    در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
    چندان که یارا داشتم در هر ترانه

    نام بلند عشق را تکرار کردم
    با این صدای خسته شاید خفته ای را

    در چارسوی این جهان بیدار کردم
    من مهربانی را ستودم


    من با بدی پیکار کردم

    پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
    مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

    وز غصه مردم شبی صدبار مردم

    شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
    آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

    من با صبوری بر جگر دندان فشردم

    اما اگر پیکار با نابخردان را
    شمشیر باید می گرفتم

    بر من نگیری من به راه مهر رفتم

    در چشم من شمشیر در مشت
    یعنی کسی را می توان کشت

    در راه باریکی که از آن می گذشتیم
    تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

    ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
    شمشیر دست اهرمن بود
    تنها سلاح من در این میدان سخن بود

    شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
    اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

    برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
    آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

    شبهای بی پایان نخفتم
    پیغام انسان را به انسان باز گفتم

    حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

    در خارزار دشمنی ها
    شاید که طوفان گران بایست می بود

    تا برکند بنیان این اهریمنیها
    پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند

    دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
    نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

    نوح دگر میباید و طوفان دیگر
    دنیایی دیگر ساخت باید
    وزنو در آن انسان دیگر

    اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

    با کوله بار شوق خود ره می سپارد
    تا از دل این تیرگی نوری برآرد

    در هر کناری شمع شعری می گذارد
    اعجاز انسان را هنوز امید دارد

    „فریدون مشیری”


    ویرایش توسط ftf : Thursday 29 April 2010 در ساعت 03:35 PM
    اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

  11. 5 کاربر برای این پست از ftf تشکر کرده اند:


  12. #6
    گیتی آواتار ها
    کاربر جدید

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر جدید
    شماره عضویت
    25439
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    نوشته ها
    14
    میانگین پست در روز
    0.00
    تشکر از پست
    7
    28 بار تشکر شده در 11 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 0/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    ماهی همیشه تشنه ام
    در زلال لطف بیکران تو
    می برد مرا به هر کجا که میل اوست
    موج دیدگان مهربان تو
    زیر بال مرغکان خنده هات
    زیر آفتاب داغ بوسه هات
    ای زلال تابناک
    جرعه جرعه جرعه می کشم تو را
    به کام خویش
    تا که پر شود
    تمام جان من ز جان تو
    ای همیشه خوب
    ای همیشه آشنا
    هر طرف که می کنم نگاه
    تا همه کرانه های دور
    عطر و خنده ترانه می کند شنا
    در میان بازوان مهربان تو
    ماهی همیشه تشنه ام
    ای زلال پاک
    یک نفس اگر مرا
    به حال خود رها کنی
    ماهی تو جان سپرده روی خاک

  13. 6 کاربر برای این پست از گیتی تشکر کرده اند:


  14. #7
    Black_Violin آواتار ها
    کاربر نمونه

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر نمونه
    شماره عضویت
    11790
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    نوشته ها
    759
    میانگین پست در روز
    0.18
    تشکر از پست
    2,041
    1,955 بار تشکر شده در 659 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 48/9
    Given: 59/7
    میزان امتیاز
    12

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    دکمه های تشکر گاهی جواب گو نیست. فریدون مشیری یکی از برترین ها بود. وقتی مصاحبه های قدیمی رو می خونی می بینی هر شاعری انگار یک بادی به غبغب داره ولی فریدون زلال ترینشونه.
    فریدون زنده است برای همیشه
    همش خرافات ... ذهن های پوچ و گنگ و بسته ...
    بس کن دیگه
    به خودت بیا ... چند ثانیه دیگه بیشتر شاید نباشی

    ------
    وبسایت من برای دانلود آهنگ های بیکلام : http://bikalamha.com


  15. 6 کاربر برای این پست از Black_Violin تشکر کرده اند:


  16. #8
    nabegheh95 آواتار ها
    مسئول بخش شعر و ترانه

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    مسئول بخش شعر و ترانه
    شماره عضویت
    678
    تاریخ عضویت
    Feb 2007
    نوشته ها
    457
    میانگین پست در روز
    0.10
    تشکر از پست
    514
    530 بار تشکر شده در 276 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    استاد فقید، دکتر عبدالحسین زرین کوب، درباره فریدون مشیری گفته است: « با چنین
    زبان ساده، روشن و درخشانی است که فریدون، واژه به واژه با ما حرف می زند، حرفهایی
    را میزند که مال خود اوست، نه ابهام گرایی رندانه، شعر او را تا حد هذیان، نامفهوم
    می کند و نه شعار خالی از شعور آن را به وسیله مرید پروری و خودنمایی می سازد. شعر
    او، زبان در سخن شاعری است که دوست ندارد در پناه جبهه خاص، مکتب خاص و دیدگاه خاص
    خود را از اهل عصر جدا سازد. او بی ریا عشق را می ستاید، انسان را می ستاید و ایران
    را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد. »
    من از هواي عشق تو ، دل بکنم يا نکنم

  17. 5 کاربر برای این پست از nabegheh95 تشکر کرده اند:


  18. #9
    Black_Violin آواتار ها
    کاربر نمونه

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر نمونه
    شماره عضویت
    11790
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    نوشته ها
    759
    میانگین پست در روز
    0.18
    تشکر از پست
    2,041
    1,955 بار تشکر شده در 659 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 48/9
    Given: 59/7
    میزان امتیاز
    12

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    نقل قول نوشته اصلی توسط nabegheh95 [ میهمان گرامی برای مشاهده لینک ها نیاز به ثبت نام دارید]
    استاد فقید، دکتر عبدالحسین زرین کوب، درباره فریدون مشیری گفته است: « با چنین
    زبان ساده، روشن و درخشانی است که فریدون، واژه به واژه با ما حرف می زند، حرفهایی
    را میزند که مال خود اوست، نه ابهام گرایی رندانه، شعر او را تا حد هذیان، نامفهوم
    می کند و نه شعار خالی از شعور آن را به وسیله مرید پروری و خودنمایی می سازد. شعر
    او، زبان در سخن شاعری است که دوست ندارد در پناه جبهه خاص، مکتب خاص و دیدگاه خاص
    خود را از اهل عصر جدا سازد. او بی ریا عشق را می ستاید، انسان را می ستاید و ایران
    را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد. »
    حقیقتا که همینطوره
    همش خرافات ... ذهن های پوچ و گنگ و بسته ...
    بس کن دیگه
    به خودت بیا ... چند ثانیه دیگه بیشتر شاید نباشی

    ------
    وبسایت من برای دانلود آهنگ های بیکلام : http://bikalamha.com


  19. 2 کاربر برای این پست از Black_Violin تشکر کرده اند:


  20. #10
    obvious آواتار ها
    کاربر فعال انجمن

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر فعال انجمن
    شماره عضویت
    20962
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    578
    میانگین پست در روز
    0.15
    تشکر از پست
    438
    1,266 بار تشکر شده در 445 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست
    هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست
    عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه
    دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست
    نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد
    شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست
    تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست
    کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست
    بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر
    بـا تـو ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست
    تـو بـه دادم بـرس ای عـشق که با ایـن هـمه شـوق
    چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست
    روزگار غریبی است نازنین
    خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

  21. 3 کاربر برای این پست از obvious تشکر کرده اند:


  22. #11
    obvious آواتار ها
    کاربر فعال انجمن

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر فعال انجمن
    شماره عضویت
    20962
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    578
    میانگین پست در روز
    0.15
    تشکر از پست
    438
    1,266 بار تشکر شده در 445 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد
    گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش
    آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:
    در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش...
    روزگار غریبی است نازنین
    خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

  23. 5 کاربر برای این پست از obvious تشکر کرده اند:


  24. #12
    obvious آواتار ها
    کاربر فعال انجمن

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر فعال انجمن
    شماره عضویت
    20962
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    578
    میانگین پست در روز
    0.15
    تشکر از پست
    438
    1,266 بار تشکر شده در 445 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود
    می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود
    عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار
    روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود
    آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت
    غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
    دست من و آغوش تو ! هیهات! که یک عمر
    تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
    بالله که بجز یادِ تو گر هیچ کسم هست
    حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
    لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
    رفتم، بخدا گر هوسم بود بَسَم بود!
    روزگار غریبی است نازنین
    خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

  25. 2 کاربر برای این پست از obvious تشکر کرده اند:


  26. #13
    obvious آواتار ها
    کاربر فعال انجمن

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر فعال انجمن
    شماره عضویت
    20962
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    578
    میانگین پست در روز
    0.15
    تشکر از پست
    438
    1,266 بار تشکر شده در 445 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    بنشین٬ مرو٬ که در دل شب٬ در پناه ماه
    خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
    بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
    یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست
    بنشین٬ مرو٬ صفای تمنای من ببین
    امشب چراغ عشق در این خانه روشن است
    جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
    بنشین، مرو ٬ مرو که نه هنگام رفتن است...
    روزگار غریبی است نازنین
    خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

  27. 3 کاربر برای این پست از obvious تشکر کرده اند:


  28. #14
    obvious آواتار ها
    کاربر فعال انجمن

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر فعال انجمن
    شماره عضویت
    20962
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    578
    میانگین پست در روز
    0.15
    تشکر از پست
    438
    1,266 بار تشکر شده در 445 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
    که نامی خوش تر از اینت ندانم
    وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری
    به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم
    تو زهری، زهر گرم سینه سوزی
    تو شیرینی، که شور هستی از تست
    شراب جام خورشیدی ، که جان را
    نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تست
    به آسانی، مرا از من ربودی
    درون کوره ی غم آزمودی
    دلت آخر به سرگردانیم سوخت
    نگاهم را به زیبایی گشودی
    روزگار غریبی است نازنین
    خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

  29. 3 کاربر برای این پست از obvious تشکر کرده اند:


  30. #15
    obvious آواتار ها
    کاربر فعال انجمن

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر فعال انجمن
    شماره عضویت
    20962
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    578
    میانگین پست در روز
    0.15
    تشکر از پست
    438
    1,266 بار تشکر شده در 445 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    دست غريقی به دست توست ، كه دريا
    در پي آن طعمه ، در تلاش و
    تكاپوست.
    دست غريقی به دست توست ، كه هر
    موج
    می زندش مشت ،
    می كَندَش موي ،
    می دَرَدش پوست !
    هر چه توان در تو بوده ، برده به
    غارت ،
    هر چه رمق در تو بوده ، رفته به
    تاراج .
    می كُشدت درد ،
    می كِشدت آب ،
    بر سر و روی تو تازيانه امواج !

    زور تو ناچيز و زور موج زياد است
    راه تو بسته ست و دست و پای تو
    خسته ست.
    دست تو از دست او جدا شدنی نيست
    رشته ای از جان او به جان تو
    بسته ست !

    طرفه نبردی است ، نابرابر ،
    خونبار ،
    حمله موجت ميان ورطه كشانده ست.
    گاه ، يقين می كنی ، كه اينك ،
    تا مرگ ،
    فاصله ای جز يكی دو لحظه نمانده
    ست !


    دير زمانی است ، اين غريق ،
    دريغا
    سخت فسرده ست و دل به مرگ سپرده
    ست
    در تو ، شگفتا ! هنوز ، در دل گرداب
    ذره ای از گرمی اميد ، نمرده است!
    روزگار غریبی است نازنین
    خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

  31. 2 کاربر برای این پست از obvious تشکر کرده اند:


  32. #16
    obvious آواتار ها
    کاربر فعال انجمن

    وضعیت
    افلاین
    عنوان کاربری
    کاربر فعال انجمن
    شماره عضویت
    20962
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    578
    میانگین پست در روز
    0.15
    تشکر از پست
    438
    1,266 بار تشکر شده در 445 پست
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Thumbs Up/Down
    Received: 1/0
    Given: 0/0
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض


    0 Not allowed! Not allowed!
    اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست!
    در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست
    اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست
    وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست
    در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر
    جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست
    باور مكن كه در دل شان مي كند اثر
    اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست
    اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار
    تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست
    در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
    اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست!
    روزگار غریبی است نازنین
    خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

  33. 3 کاربر برای این پست از obvious تشکر کرده اند:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •